<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خراب اباد</title>
<link>http://kharaababad.blogfa.com/</link>
<description>توبه ز مستوری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 29 Nov 2009 11:01:26 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حاشیه و متن</title>
<link>http://kharaababad.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&quot;حاشیه ،حاشیه است و متن، متن است. چشم هایم را نبسته ام و غیب هم  نمی گویم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مطلب و گزارش و مقاله هم صحبت نمی کنم.از زندگی خودم می گویم.ساده ،صاقانه و بی تعارف.شاید به نوعی اعتراف می کنم.این روزها که همه جا صحبت از اعتراف است بگذار من هم اعتراف کنم که اشتباه کرده ام.تا چند وقت پیش؟نمی دانم .درست نمی دانم.اما حاشیه و متن زندگی را با هم در امیختم و اجازه دادم آن چه که باید یا نه ان کس که باید حاشیه باشد متن زندگی ام باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو ِیا نه آن دیگری  یا تو که روزی می توانستی ،تویی که تو هستی باشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ کس نمی تواند تویی که تو هستی باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ،تمام آن ها که در زندگی ام آمده اند و رفته اند باید حاشیه زندگی من می بودند و من چشم هایم را درست باز نکردم.از هوشم کمک نگرفتم و اجازه دادم آن ها که در زندگی ام پا گذاشتند متن زندگی من باشند.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جمله ها را بارها و بارها برای برای تو تکرار می کنم تا متن و حاشیه زندگی ات را جابه جا کنی و تو می گویی می فهمم .اما چه سخت است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سخت است ،اما باور کن شدنی است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای بابا متن زندگی بچه هایش است.برای ثمره ،حالا متن زندگی اش صبااست.برای من کار است و درس خواندن.متن زندگی تو، هم که مشخص است .پس بگذار حاشیه ،همان حاشیه بماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر بود به قول رفیقم استقبال می کنیم اگر نبود هم که خب به....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هسته اصلی زندگی را با هیچ کس نمی توان قسمت کرد.با هیچ کس.حتی با تویی که تویی.&lt;/P&gt;به قول حسین پناهی &quot;اون همه افسانه و افسون ولش..</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 11:01:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kharaababad&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>kharaababad</dc:creator>
<guid>http://kharaababad.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نجات دهنده در گور خفته است</title>
<link>http://kharaababad.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>حتما باید مثل &quot;سال بلوا&quot; نعش کش&quot; رحمت الهی&quot; نام بگیرد تا این زندگی تمام شود یا نه  دست کم این سال بد و شک از بین برود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می توانم همه روزهای  های بد و خوب زندگی را به حساب اتفاقاتی بگذارم که پشت سر هم ردیف شده اند یا خدایی که &quot;کیگارد&quot; در صحرای موریه دنبای او می گشته را در ان ها دخیل کنم.می توانم مثل فروغ عصیان کنم و بگویم تو نشسته ای در بارگاه خداییت و بیکار و بی خیال او را که بنده لقب می گیرد رابه حال خودش رها کرده ای.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; می توانم  با حس وجود خدایی که هست و کمکم می  کنی شاد باشم یا نه در همین دنیای تنهایی ساده خودم غرق شوم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدون این که به نیرویی ماورایی چشم بدوزم.به  رحمتی که نازل خواهدشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به این که کسی در باد فریاد می زد یا کسی بهتر می آید ،او که اسمش قاضی القضات یا حاجی الحاجات است ،فکر نکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از در کلاس که می آیی تو اول از همه نگاهت به من می افتد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چطوری زهرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می گویم  بد نیستم و بحث شروع می شود که چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که چه طور می توان شاد بود.از دیگر دانش اموزان سوال می کنی که زهرا چه طور باید شاد باشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خود م این میان از همه بیشتر حرف می زنم.سعی می کنم با ردیف کردن کلمات به انگلیسی زبانم را تقویت کنم و تو بی خیال قضیه نمی شوی که چرا شاد نیستی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که دیگران بگویند زهرا چه طور می تواند شاد باشد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کسی از میان همه شما می داند در دل من چه می گذرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کسی از میان تمام آن ها که هر روز می بینم و حتی دوست های صمیمی ام هستند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم.می توانم من هم با فشار هر هرزه دستی فریاد کنم و بگویم من بسیار خوشبختم و از خدا زیر لب عذر بخواهم که دست هرزه بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خوشبختی اون چیزی نیست که مردم از بیرون می بینند .خوشبختی باید تو دل  ادم باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می شه معلم عزیز کلاس زبان این واقعیت ساده را درک کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا نه تو یی  که خدایی، می شود یادت بیاید که گفته بودی با سختی گشایش است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به حال خودم در این دنیای وارونه و سال بد رها شده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم این جا تنهاست تا همیشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ کس سر قولش نمی ماند و معلم زبان با بحث های تکرای  گره ای از کار فروبسته من باز نمی کند.حتی اگر برحسب اتفاق فامیلی او،هم بیگدلی باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 08:25:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kharaababad&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>kharaababad</dc:creator>
<guid>http://kharaababad.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه عمر دیر رسیدیم</title>
<link>http://kharaababad.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>نمی دانم چند سال دارم؟تنها می دانم کودکم.هنوز مدرسه نمی روم .نزدیک کوچه بن بست رسید ه ایم که خانه تو تا همین چند روز پیش آن جا بود.چند سال بیشتر ندارم و قلبم از شادی دیدن دوباره تو به تپش افتاده.انگار صدای قلبم را می شنوم.صدای قلب ثمره راه هم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;بیا با هم مسابقه بگذاریم و ببینینیم کی زودتر به خانه می رسد؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای ثمره را می شنوم و شروع می کنم به دویدم.انگار سریع تر از باد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در خانه را باز می کنی خودم را در آغوش تو می اندازم که با ترکی و فارسی در هم آمیخته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویی&quot;قربونت برم بالام&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من انگار دوباره در گهواره کودکی ام جا گرفته ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گهواره ای  که تو من را در ان می گذاشتی و تکان می دادی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس مادری نسبت به تو داشتم.دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادرم نبودی و برایم مادری کردی.می دانم مادربزرگم بودی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من تورا&quot; مامانی&quot; صدا می زدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامانی صدا می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خانه تو که در همان کوچه بن بست است می آیم و ان جا برایم خانه مامانی است نه هیچ جای دیگری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;می شود این گوشی تلفن را از این جا بردارید؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;صدای تلفن اذیتت می کند؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;نه&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پارسال بود .نه .دوسال پیش که به دیدنت امدم.من بودم و ثمره.موسی ناهار خرید و مهدی برایت قرص های ویتامین آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه گوشی تلفن را عوض کرده بودی  و یاد گرفته بودی با دکمه های آن بازی کنی.آهنگ بگذاری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهنگ شاد می گذاشتی و من وسط هال خانه می رقصیدم تا تو به حرکات ناموزون من نگاه کنی و میان گریه ،بخندی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اشک ها و لبخندهایت مثل همیشه در هم آمیخته شود و از من یا از ما خواهش کنی که&quot;،تورا به خدا بیشتر بیایید.بیشتر سر بزنید.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجال اندک نبود و من چه بی رحمانه اندکش کردم.با نیامدن ،با سر نزدن و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه عمر دیر رسیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا چه قدر گریه کنم؟ خاطراتم را برای کی تعریف کنم که آن ها بفهمد؟نوستالوژی مادر بزرگ را با کی قسمت کنم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو باز آهسته از کنار پله ها می گذری و من تورا نگاه می کنم که با عصا و تسبیح به من لبخند می زنی و می گویی&quot;قربونت برم .بالام.&quot;  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال روز تولدم ،شب هفت تو خواهد بود.بیخود نبود همیشه از این  روزمتنفر بودم.متنفر هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 11:57:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kharaababad&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>kharaababad</dc:creator>
<guid>http://kharaababad.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساعت دیواری</title>
<link>http://kharaababad.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>باران می بارد.در کوچه قدم می زنم.قطره های باران روی سرم می بارد.گاهی به صورتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خورد.آرام.انگار پوست صورتم را نوازش می کند.این روزها را نمی دانم باید دوست بدارم یا نه؟این روزهای کوتاه با غروب هایی که پیش از این فکر می کردم دلگیر است.اما حالا از غروب های تابستان زیبا تر شده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی تابستان امسال امد؟کی ؟روزهای گرم و طولانی تابستان انگار بخار شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل تکه برفی که می گذاری روی بخاری ،وسط زمستان و نمی فهمی کی بخار می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا روزهای تابستان می دویدند.حتی لحظه ها و ساعت ها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چند ساعت دیواری من توی خواب بود . من تنها ساعت را هر از گاهی بعد از زل زدن طولانی به دیوار روبه رو و دود کردن سیگار، از ساعت  بند  فلزی  مچی حس می کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت دیواری توی خواب بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا روزهای طولانی تابستان کوتاه بودند؟من باید به عقربه ها التماس می کردم که کمی کندتر.بگذارید این نخ سیگار را هم بکشم وهنوز از پاکت دومی که امروز باز کرده ام چند نخی مانده.به اندازه همین چند نخ و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه.دیگر باید می خوابیم.کی غروب شده بود؟کی نیمه شب؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز بخار شده بود و من نفهمیده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا پادشاه فصل ها در شهر چمیده.باران را حس می کنم.غروب را.شاید باران بخار روز های گرم تابستان را از صورتم پاک می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جالا غروب را حس می کنم.خاطرات این سال ها،سال های بلوا از جلوی  چشم هایم می دوند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی تو به سراغم می آیی.گاهی آن دیگری.گاهی هم تویی که تویی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت دیواری هنوز توی خواب است و من به غریزه حس می کنم حالا ساعتی است که باید حال لوطی را بپرسم که باز انگار سر حال نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزهای پاییز از تابستان طولانی تر شده اند.شاید حق با لوطی باشد&quot;این روزهای پاییزی بهتر از حس کردن  خورشید متظاهر تابستان است.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من گیجم و فکر می کنم باید ساعت بند فلزی را عوض کنم.یا شاید ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ساعت دیواری توی خواب می ماند تا....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 10:50:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kharaababad&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>kharaababad</dc:creator>
<guid>http://kharaababad.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیگار و چایی</title>
<link>http://kharaababad.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>یک روز از خواب پا شدم و دیدم صبحانه ام شده سیگار و چایی.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتفاق به هم سادگی افتاد و من فکر می کردم این اتفاق می تواند چه قدر دور باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از پله های روزنامه دوان ،دوان می آیم پایین.آرش با همان حالت همیشگی شق و رق از همان پله ها با آرامشی که مخصوص خودش است پایین می آید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام من را  به گرمی جواب می دهد و می گوید :&quot;طاهره این قدر قوز نکن.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قوز پشتم بیشتر شده و من از ان بی خبرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتفاق چه قدر ساده پیش آمده و من از آن بی خبرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز دیگر، روز تولدم است.من همیشه چه قدر از این روز بیزار بودم.بیزار هستم و باز مثل هر سال امسال این روز،مجلس عزا خواهد بود ،حتی  ا گر برایم جشن بگیرند و در حال خانه جمعیتی  پا بکوبند.از شادی.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حامد عکس کارت خبرنگاری را نگاه می کند و  می  گوید &quot;به تو می آید بیس و هشت سالت باشد.دویست و هشتاد ساله شوی.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می گویم &quot;حامد جان همین بیست و هشت سال هم زیاد بود&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناراحت می شود و می گوید« زندگی  راهش  رامی رود.این طوری نگو.»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من نمی خواهم زندگی همین طوری راهش را برود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از تمام جبرهایی که باید به آن ها تن دهم خسته شده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بریده ام از اساس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راه نجاتی نیست &lt;BR&gt; گاه در گریز از حقیقت اسم خود &lt;BR&gt; حتی مجبور همین تحمل پنهانی&lt;BR&gt; تا شبی شاید ... آن دقیقه آخر &lt;BR&gt;آوازی از رحیل رویا براید &lt;BR&gt;که وقت کامل آن رفتن بی سوال رسیده است &lt;BR&gt; بعد هم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد &lt;BR&gt; پایان تمام گریه ها &lt;BR&gt;همین فراموشی خاموش آدمی ست &lt;BR&gt; و زندگان بعد از تو &lt;BR&gt;بسا به روزی چند &lt;BR&gt; همین جای خالی خاطره هایت &lt;BR&gt; به خواب گریه خواهند رفت &lt;BR&gt;و باز سال و ماهی بعد &lt;BR&gt; باران خواهد آمد &lt;BR&gt;زندگی ادامه خواهد داشت &lt;BR&gt; و باد هم راه خود را خواهد رفت &lt;BR&gt;حالا دیدی همیشه &lt;BR&gt; در آخرین دقیقه ی بی باور گریه ها &lt;BR&gt;راه نجاتی هست &lt;BR&gt;دیگر دلواپس چیزی &lt;BR&gt;از این چراغ شکسته نباش&lt;BR&gt;تنها بگو &lt;BR&gt;روزی دور که دوباره تو را &lt;BR&gt;به مکافات این جهان خسته باز می آوریم &lt;BR&gt;از ما چه خواهی خواست ؟&lt;BR&gt;هیچ !!!!!!&lt;BR&gt; جز چشم به راهی همان مرد از ازل آمده &lt;BR&gt;هیچ !!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 10:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kharaababad&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>kharaababad</dc:creator>
<guid>http://kharaababad.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویرانی</title>
<link>http://kharaababad.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;جلوی چشم هایم می دوی.دراطاق کوچک کار.روی تردمیل.این دویدن  من را تاکجا می برد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اطاق خانه ثمره را چه دوست داشتم.چه دوست دارم.جلوی چشم های ثمره روی تردمیل &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می دویدم.احساسم هیجان بود و ترس.ترس از بیماری مزمن تمام وجودم را پر کرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;تو &quot;آن روزها بودی.من چه ذوق زده به &quot;تو&quot;گفتم که پاهایم مثل وقت هایی که می رفتیم کوه خسته شده.امشب خواهم خوابید ،بدون دیازپام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید همان وقت هم دیگر دیاز پام خوردن و نخوردن من برایت بی تفاوت شده بود.این که دوز این قرص لعنتی مرتب بیشتر و بیشتر می شود.&quot;تو&quot;بگو چهل میلی گرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من در دلم می خندم.&quot;برو بالا&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جلوی چشم های می دوی.توی همان اطاق کوچک کار.روی تردمیل.من در دود سیگارغرق شده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;دیگه دوستت ندارم ،ببخشید&quot;می خواند و تو انرژی می گیری برای دویدن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من که می دویدم کدام آهنگ می خواند؟&quot;ای تازه عروس ،این شب رویایی...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کدام شب رویایی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذار بروم سر کوچه.شاید در همان کوچه که در ان باد می آید &quot;کسی که خیلی نایسه&quot;ایستاده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همان کسی که مثل هیچ کس نیست.ایستاده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستی در کوچه باد می آید.این ابتدای ویرانی است یا انتهای آن ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دانم.لحظات گم شده اند و من تنها دود سیگار می بینم و تو که جلوی چشمم می دوی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کسی که مثل هیچ کس نیست عمرا سر کوچه وایسه.آن هم سر کوچه ای که ای که وقتی از ان &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می گذری باد سرد همه اندام وجودت را ویرانه کنان می کاود.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 05:56:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kharaababad&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>kharaababad</dc:creator>
<guid>http://kharaababad.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سگ ولگرد</title>
<link>http://kharaababad.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>سرم را گذاشتم روی میز.چشم هایم عجیب سنگین بود.پلک ها یاری بازماندن چشم ها را نداشت .اطاق &quot;نسیم&quot;مثل همیشه تاریک بود.شهرام اجازه روشن  کردن لوستر را نمی دهد.چرا؟نمی دانم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بین خواب و بیداری  تنها صدای مزدک را می شنیدم که می گفت:&quot;وقتی می خوابد،مثل گنجشکی معصوم می شود.گنجشکی باران خورده.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خنده ام می گیرد صدایی متفاوت از صدای مزدک توی گوشم می پیچد&quot;خواب که بودی ،آن قدر معصوم شده بودی که نتوانستم بیدارت کنم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان صداست که برایم می خواند&quot;به تو گفتم گنجشک کوچک من باش.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرم را بلند می کنم.حالا دیگر پلک ها خواب را نمی خواهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مزدک می گوید&quot;حالا عین ببر می شود.حمله می کند.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه.مزدک جان .من همان طوطی باشم بهتر است.البته اگر آخرش نشوم عنتری که لوطی اش را گم کرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بلند تر می گویم &quot;شهرام!شاید هم آخر سر شدم سگ ولگرد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مزدک پوزخند می زند&quot;بدجوری رفتی توی خط هدایت ها.&quot;&lt;/P&gt;پوزخند می زنم و نمی گویم که من هیچ وقت با داستان های هدایت چندان حال نکردم.</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 04:54:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kharaababad&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>kharaababad</dc:creator>
<guid>http://kharaababad.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقت رفتن،طوطی و لوطی</title>
<link>http://kharaababad.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&quot;مخلص هر چی لوطی&quot;.تو لوطی می شوی و من همین که نقش طوطی را بازی کنم برایم کافی است.به بیشتر ازآن فکر نمی کنم.پرسیدم به نظر شما من شبیه کدام حیوان هستم؟اگر به هیات حیوانی به این دنیا بازگردم چه حیوانی خواهم بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی جوابی نداشت.تا شدم طوطی.نه این که خوش آب و رنگم و یا خوش صحبت.می توانم برای لوطی بگویم&quot;مرجان ،عشق تو من رو کشت به کی بگم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر لوطی بخواد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر لوطی همین نقش طوطی من را قبول کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من می توانم طوطی لوطی باشم اگر وقتی که باید بگویم &quot;مرجان...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز این جا باشم و نزدیک لوطی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جایی آن طرف دنیا نباشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جایی تازه برای زیستن و مردن پیدا نکرده باشم و ویزای ورودم به سرزمین عجایب را هنوز در دست نداشته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی سرزمین عجایب کجاست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهدی _نمی خواهم پیشوند عمو را همچنان کنار اسمت بگذارم_&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا نه،اصلا عمو مهدی بگو آن طرف آب ها برای تو بالاخره سرزمین عجایب شد یانه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر بود چرا برگشتی و حسنی را با خودت بردی؟اگر هست چرا مرتب موضوعی را بهانه می کنی و برمی گردی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بمانم این جا و به طوطی بودن قانع باشم یا مثل تو قدم در راه بی برگشت بگذارم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعای خیر بابا که می گوید به هوش و استعداد من ایمان دارد را با خودم ببرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای روزبه،مسعود و...دیگرانی که از توانایی ام تعریف می کنند را جدی بگیرم و به سرزمین عجایب بروم.آن سر دنیا  هم که باشم می توانم برای لوطی ،طوطی باشم.اگر بخواهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نقش طوطی داشتن قانعم.&lt;/P&gt;هر جا که باشم.</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 13:21:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kharaababad&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>kharaababad</dc:creator>
<guid>http://kharaababad.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kharaababad.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>بیست وچهارم پاییز:
&lt;br /&gt;دیروزبه دنیاآمدم
&lt;br /&gt;عاشق شدم.دیروز
&lt;br /&gt;ودیروزبودکه من مردم
&lt;br /&gt;بیست وپنجم پاییز:
&lt;br /&gt;امروز زاده شدم
&lt;br /&gt;ظهرعاشق خواهم شد
&lt;br /&gt;وغروب نخواهم مردتا...
&lt;br /&gt;بیست وششم پاییز:
&lt;br /&gt;که درمن زاده شوی
&lt;br /&gt;باتوهستم عشق پاییزی عشاق
&lt;br /&gt;و....آنگاه
&lt;br /&gt;هرگزپاییزنخواهدشد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بیژن نجدی&lt;/p&gt;&lt;p&gt; دیوار نوشته:بالاخره پایز آمد.امسال از آمدن پاییز دلخور نیستم.اصلا.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&quot;
	&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 09:50:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kharaababad&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>kharaababad</dc:creator>
<guid>http://kharaababad.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرغ شیدا</title>
<link>http://kharaababad.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;تو زنگ زدی به روزنامه.حالا چطور وسط آن همه جمعیت و
سروصدا توانسته بودی روزنامه را بگیری معلوم نبود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;گوش کن:&quot;این جا مرغ شیدا گذاشته اند.&quot;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;-چند نفر جمعیت امده؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&quot;خیلی&quot;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;-سالن پر شده؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;می دانستم سالن پر شده.سالن پر می شود و خیلی بیشتر
از دوازده هزار نفر می آیند.اما نمی دانستم دیگر مرغ شیدا هم آن جا پخش می شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;گوش کن &quot;عشق یاری در دل دارم.می دهد هر دم
آزارم&quot;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;من چه طور وسط آن همه جمعیت&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;صدای نامجو را می شنیدم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;این هم عجیب بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;من چرا نرفتم تا پرچم سبز تکان بدهم آن وقت که نامجو
می خواند &quot;آتش در دل فکن.برپا کن صد شرر؟&quot;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;قرار بود صد شرری بر پا شود و من نرفتم تا وقتی
نامجو می خواند.&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&quot;زین شام
و زین پگاه جانی دیوانه خواه&quot;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;جیغ شادی بکشم و شوری در رگ هایم بدود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;در سکوتی ماتم افزا ماندم؟که کسی بپرسد از چه بنشسته
ای تو تنها.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;اماعشق یاری
در دل نداشتم که هر دم آزارم بدهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;تنهاسرشار
از شکوه بودم و هستم.و دلم جام نوشین خواسته و می خواهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;دنبال مرغ شیدایی نیستم.مرغ شیدا باید پیامی برساند
و انتظار پیامی ندارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;دیگر جایی خبری نیست.خاکستر گرمی جایی نمانده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;می دانم&lt;span&gt; 
&lt;/span&gt;چهره ام ارغوانی است. چهره &lt;span&gt; &lt;/span&gt;این شهر
حالا دیگر چند ماهی است که ار غوانی است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;بالاخره وقت رفتن رسید؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;کجا؟هر جا که پیش آید؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;کجا ؟هر جا که این جا نیست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; 

&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 12pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;کجا؟چه اهمیت دارد.......... &lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 13:06:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kharaababad&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>kharaababad</dc:creator>
<guid>http://kharaababad.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
