تبليغاتX
خراب اباد - شب عید
توبه ز مستوری
 شب عید
 1-نشسته ام کنار تو روی کرسی با خودم فکر می کنم چرا تو هم مثل بچه ادم نمی روی زیر کرسی بخوابی و جوابی ندارم.به کارهای عجیب و غریب تو که شبیه هیچ بچه دیگری نیست عادت دارم.به  جملاتی که از دهانت می شنوم و معنی اش را نمی فهمم.می دانم تو خیلی باهوش هستی .این را از همه شنیده ام.مامان همیشه به تو می بالد و جمله خانم مدیر دبستان را تکرار می کند که می توان کلاسی را برای اداره بدست تو سپرد.تمام  ارزوهای بابا خلاصه شده در وجود تو و من دوست دارم ادای تو را در بیاورم .اما نمی توانم .تو پر حرفی و خوش سر وزبان.دنیایی از انژی..امسال ماه رمضان وسط تابستان بوده و تو با وجود اینکه تنها نه سال داشتی تمام روزه هایت را گرفته ای و مامان ،با با و عمه ها مرتب این جمله را تکرار می کنند.تو ،تو هستی.

2-دوست داری بازی کنی.دست من را هم می کشی .هر چند می دانی رفیق نیمه راهم.وسط بازی که وقت خواب می شود دیگر دلم نمی خواهد بلند شوم و باز ی را نیمه کاره رها می کنم.تو هم دنبال هم بازی بهتری می روی.از مشق نوشتن متنفری و من دوست دارم جورت را بکشم هر چند غر برنی که مشق هایت را بد خط نوشته ام.دوست نداری خربزنی.اما نمی شود.انگار گیر کردی تو رودربایستی.بزرگ تر که می شوی همه معلم های مدرسه راهنمایی از تو تعریف می کنند.تو تنها هم صحبتم می شوی.هر چند خصوصی ترین حرف هایمان را بهم نمی گوییم.راه خانه تا مدرسه را می رویم و می اییم .یاد گرفته ایم ادم بزرگ باشیم.یا دست کم ژست ان را بگیریم.مرتب در باره قدرت خدا و اینکه این بر گ ها ی زرد حالا کود درختان می شوند و جل الخالق حرف می زنیم.از هوش تو ان قدر تعریف می کنند که من کلافه می شوم.حسودی می کنم و هیچی به روی خودم نمی اورم.

تو می روی دبیرستان تیز هوشان و از هم جدا می شویم.

3-تو را از همه بیشتر دوست دارم.هر چند خیلی فاصله سنی مان زیاد است.دوست دارم همیشه از تو محافظت کنم.انگار مادرت هستم.گریه که می کنی دلم کباب می شوم.حس می کنم مامان بی رحم است که مرتب تو را در اغوش نمی گیرد تا گریه نکنی.از مامان به خاطر این رفتارش با تو بدم می اید.چند سا لت بیشتر نیست .کلمات را هم درست نمی گویی اما من برایت درد دل می کنم و حس می کنم میفهمی.بعد سبک می شوم.چهره سفید و تپلت کم کم لاغر و سبزه می شود.راهنمایی که هستی من می روم تهران.دانشجو می شوم .دلم برای تو بیشتر از همه تنگ می شود.دوست دارم قم که می ایم برای تنها تو هدیه بگیرم.دوست دارم خوشحالت کنم .هر چند می دانم از هم دور هستیم و تو دنیایت خارج از خانه است.دانشجو که می شوی و می روی مشهد دلم می گیرد.این قدر روی همین وب می نالم که یکی برایم می نویسد بابا مگه داداشت رفته جبهه؟من خنده ام می گیرد.

 

از شب عید یک ماه گذشت و من با خاطره ان شب مدت ها در روز شادم.همه دور هم جمع بودیم.مثل سالها پیش.سالهایی خاکستری.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا