تبليغاتX
خراب اباد - روزهای خاکستری
توبه ز مستوری
 روزهای خاکستری

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
كه عشق
پناهي گردد،
پروازي نه گريزگاهي گردد.
آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست
و خنكاي مرهمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست
غبار تيره تسكيني
بر حضور وهن
و دنج رهائي
بر گريز حضور.
سياهي
برر آرامش آبي
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست.
روز ها گذشتند یکی بعد از دیگری من چه عاشقانه این روزها را دوست داشتم.دوست دارم.دست بزرگ و گرم تو را.تو را که تو بودی و تو چه اسان رفتی و دنیایی را هم پشت سرت با خودت بردی.کاش امسال هم شب چهارشنبه سوری برف می بارید و دستبند طلا دور دست من خودنمایی می کرد.روزها تکرار نمی شوند.از نو نمی توان انها را ساخت و تو از اشتباه صحبت می کنی. حالا این منم زنی تنها در استانه فصلی که مهم نیست گرم است یا سرد.حالا این منم با روزهایی خاکستری.بی تو.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 
 
بالا