تبليغاتX
خراب اباد - تا...
توبه ز مستوری
 تا...
روی اسفالت های همیشه تازه این بلوار قدیمی قدم می زنم.تنها و چه حس خوبی دارم.زده ام زیر اواز.انگار وسط بلوار نوفسکی قدم می زنم.ماشینی رد می شود.پیرزنی نشسته

پشت فرمان.سرحال.ارایش کرده و من زیر لب می گویم کاش من هم تا پیر می شوم مثل این سرحال باشم.من هم که پیر می شوم؟این جمله متعجبم می کند.برق سه فاز می گیردم.من و پیری؟هیچ وقت نتوانستم پیر بودنم را تصور کنم.حتی ان زمان که معصوم ادای پیر بودن من را در می اورد که چه غر غرو می شوم.همیشه حس کرده ام پیشانی نوشته من عمر کوتاه است.همان طور که پیشانی نوشته بابا عمر طولانی.می دانم که مرگ و زندگی بدست ما نیست نباید خرافاتی بود.اما همین است که هست. من این حس را دارم حتی اگر احساس به اعتقاد صدیقه دروغگو ترین پیشگوی عالم باشد.در هر صورت و با تمام این اوصاف گفتم تا وقتی پیر می شوم ..و این "تا" چه عجیب بود.انگار حالا خیلی شادم و سرحال.احساسم را نتوانستم درک کنم.نمی توانم درک کنم.دنیا یک شکل عجیبی داشت.غریب و من چه سر خوش بودم .بی هیچ بهانه.شادی بهانه نمی خواهد؟نمی دانم.می توان یک لحظه را کش داد تا اخر عمر یا به قول حسین پناهی کش به درد تنبون کانت می خوره؟تو بگو حسین.تو که از من خواستی ذهنم را زیبا کنم.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه پنجم بهمن 1387  |
 
 
بالا