می خوابم کنار شومینه.از صبح که بیدار می شوم تا خود شب.به ادم ها فکر می کنم.روزهایی که رفتند.روزهایی که می توانندبیایند.کتابها را می چینم کنارم.زبان.جامعه شناسی.رمان.هر از گاهی نوک می زنم به یکی از انها و بعد دوباره غرق می شوم.به تو فکر می کنم.نه به ان یکی.به علامت سوالهای ذهنم.به دبیرستان.شور دوم خرداد.به دانشگاه .به روزنامه.و...
و به این اواخر که چقدر بد گذشت.بر می گردم به اطاق .کنا رشومینه.شب می رسد با صدای سوز که از ان متنفرم.روز تمام می شود ومن مثل هر روز هیچ کار مفیدی نمی کنم.انتظاری گنگ می کشم که گوشی لعنتی زنگ بخورد
و تو یا نه ان یکی چمی دانم اصلا هر کس پشت خط باشد و بگوید کار.روز تمام
می شود و شب و بد خوابی می رسد به انتظار فردایی که مثل امروز است.
دیوار نوشته:لطفا نصیحت ننویسید که می توانی هزار کار بکنی و نمی کنی.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387
|