مدتي است احساس مي كنم شبيه به راننده تاكسي ها شده ام.تا مي نشينم توي ماشين كه راه بيفتم از پونك به سمت سيدخندان يا برعكس نطقم باز مي شود و شروع مي كنم به سخنراني.
پيش تر ها از دم هايي كه مرتب توي اطاقك كوچك تاكسي اظهار فضل مي كردند اعصابم خرد
مي شد.اما نمي دانم چند وقتي است چه مرگم شده؟گراني خيلي فشار اورده؟كار؟فقري كه توي چشم بسياري موج مي زند؟يا مرتب حساب دودوتا چهار تا كردن براي كم نياوردن پول؟
خلاصه هرچه كه هست ارام مي خزد زير پوستم و منتظر كوچك ترين اشاره اي هستم تا شروع كتم به غر زدن.به تكرار اينكه با قيمت هوار تومان نفت چرا ما دسته جمعي توي نكبت فرو مي رويم بي خيال؟
از اينكه جو امنيتي شهر بعد از يك سال ديگر كلافه ام كرده.از اينكه بالاخره معلوم شد هر چه سر ما
مي ايد از وجود مبارك كسي است كه معلوم نيست سالها پيش چرا ناپديد شده و كدام زمان نامعلوم قصد امدن دارد؟ـالبته اگر امدني باشدـ
از اينكه....
راننده تاكسي شده ام تمام عيار.همين.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387
|