از اون روز صبح شروع شد.یک دفعه دلش خواسته بود یک مسیر کوتاه را پیاده برود.راه می رفت و لباسهای ادم ها را دید می زد.انگار دید زدن کار دستش داد.هر لباس قشنگی که می دید تا
می خواست توی دلش ابراز عقیده کند که چه زیباست .زمزمه ای بیخ گوشش می گفت:"چه فایده؟چند روز بعد می میرد و دیگر این لباسها به دردش نمی خورد."
زمزمه ها از ان روز صبح شروع شدو مرتب ادامه پیدا کرد.اول سعی کرد نشنیده بگیرد.اما دیگر نشد .از حد گذشته بودند.
خوابیده بودند روی تخت .شجریان می خواند "... او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد....."
سر درد دلش بالاخره باز شد.ارام و عادی اعتراف کرد که چند روزی است زمزمه هایی می شنود.
اشک پر شد توی چشم پسر:"می خواهی من را اذیت کنی؟"
قصد ازارنداشت .ساکت شد.
شجریان همچنان می خواند"...یارب تو ان جوان دلاور نگاه دار
کس تیر چشم گوشه نشینان حذر نکرد..."
اشک بود واشک.
پسر بلند شد.گفت اهنگ را عوض می کنم.صدای بامزه مارتیک توی اطاق پیچید:"بهار بازم می یاد
عشقو می یاره..."
بلند شد.رقصید تا فضا عوض شود.رقصید تا سرش گیج رفت.افتاد.
زمزمه ها دروغ نمی گفتند.دروغ نمی گویند.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
|