تبليغاتX
خراب اباد - بس ناجوانمردانه
توبه ز مستوری
 بس ناجوانمردانه

روي برگهاي زردونارنجي راه مي روم.باران مي ايد،نم نم.از اين باران و هواي دلگير پاييز متنفرم.نمي توانم غروب دلگيرپاييز رادوست داشته باشم.اين خورشيد لعنتي كه حالا اين روزها رنگ جالبي هم ندارد افسرده ام مي كند.افسرده تر از قبل.افسرده تر از هميشه.نمي توانم بفهمم چراشاعري كه سالها پيش فكر مي كرده "شب با روز يكسان است"پاييز را پادشاه فصل ها فرض مي كرده و حتي باغ بي برگي را هم زيبا مي ديده.

سرما امده .مهدي تنفر من از سرما را جدي نمي گيردو مي گويد هرسال زمستان مي خوابيدي و مي خندد مثل هميشه.

اما من نمي توانم همان لبخندهاي لاغرو غمگين را هم در پاييز داشته باشم.

هوا بس ناجوانمردانه دلگير است.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه سوم آذر 1386  |
 
 
بالا