نمی دانم چند سال دارم؟تنها می دانم کودکم.هنوز مدرسه نمی روم .نزدیک کوچه بن بست رسید ه ایم که خانه تو تا همین چند روز پیش آن جا بود.چند سال بیشتر ندارم و قلبم از شادی دیدن دوباره تو به تپش افتاده.انگار صدای قلبم را می شنوم.صدای قلب ثمره راه هم.
"بیا با هم مسابقه بگذاریم و ببینینیم کی زودتر به خانه می رسد؟"
صدای ثمره را می شنوم و شروع می کنم به دویدم.انگار سریع تر از باد.
در خانه را باز می کنی خودم را در آغوش تو می اندازم که با ترکی و فارسی در هم آمیخته
می گویی"قربونت برم بالام"
من انگار دوباره در گهواره کودکی ام جا گرفته ام.
گهواره ای که تو من را در ان می گذاشتی و تکان می دادی.
حس مادری نسبت به تو داشتم.دارم.
مادرم نبودی و برایم مادری کردی.می دانم مادربزرگم بودی .
اما من تورا" مامانی" صدا می زدم.
مامانی صدا می کنم.
به خانه تو که در همان کوچه بن بست است می آیم و ان جا برایم خانه مامانی است نه هیچ جای دیگری.
"می شود این گوشی تلفن را از این جا بردارید؟"
"صدای تلفن اذیتت می کند؟"
"نه"
پارسال بود .نه .دوسال پیش که به دیدنت امدم.من بودم و ثمره.موسی ناهار خرید و مهدی برایت قرص های ویتامین آورد.
تازه گوشی تلفن را عوض کرده بودی و یاد گرفته بودی با دکمه های آن بازی کنی.آهنگ بگذاری.
آهنگ شاد می گذاشتی و من وسط هال خانه می رقصیدم تا تو به حرکات ناموزون من نگاه کنی و میان گریه ،بخندی.
اشک ها و لبخندهایت مثل همیشه در هم آمیخته شود و از من یا از ما خواهش کنی که"،تورا به خدا بیشتر بیایید.بیشتر سر بزنید."
مجال اندک نبود و من چه بی رحمانه اندکش کردم.با نیامدن ،با سر نزدن و ...
همه عمر دیر رسیدیم.
حالا چه قدر گریه کنم؟ خاطراتم را برای کی تعریف کنم که آن ها بفهمد؟نوستالوژی مادر بزرگ را با کی قسمت کنم؟
تو باز آهسته از کنار پله ها می گذری و من تورا نگاه می کنم که با عصا و تسبیح به من لبخند می زنی و می گویی"قربونت برم .بالام."
امسال روز تولدم ،شب هفت تو خواهد بود.بیخود نبود همیشه از این روزمتنفر بودم.متنفر هستم.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه پانزدهم آبان 1388
|