تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 نجات دهنده در گور خفته است
حتما باید مثل "سال بلوا" نعش کش" رحمت الهی" نام بگیرد تا این زندگی تمام شود یا نه  دست کم این سال بد و شک از بین برود.

می توانم همه روزهای  های بد و خوب زندگی را به حساب اتفاقاتی بگذارم که پشت سر هم ردیف شده اند یا خدایی که "کیگارد" در صحرای موریه دنبای او می گشته را در ان ها دخیل کنم.می توانم مثل فروغ عصیان کنم و بگویم تو نشسته ای در بارگاه خداییت و بیکار و بی خیال او را که بنده لقب می گیرد رابه حال خودش رها کرده ای.

 می توانم  با حس وجود خدایی که هست و کمکم می  کنی شاد باشم یا نه در همین دنیای تنهایی ساده خودم غرق شوم.

بدون این که به نیرویی ماورایی چشم بدوزم.به  رحمتی که نازل خواهدشد.

به این که کسی در باد فریاد می زد یا کسی بهتر می آید ،او که اسمش قاضی القضات یا حاجی الحاجات است ،فکر نکنم.

از در کلاس که می آیی تو اول از همه نگاهت به من می افتد.

چطوری زهرا؟

من می گویم  بد نیستم و بحث شروع می شود که چرا؟

که چه طور می توان شاد بود.از دیگر دانش اموزان سوال می کنی که زهرا چه طور باید شاد باشد؟

خود م این میان از همه بیشتر حرف می زنم.سعی می کنم با ردیف کردن کلمات به انگلیسی زبانم را تقویت کنم و تو بی خیال قضیه نمی شوی که چرا شاد نیستی؟

که دیگران بگویند زهرا چه طور می تواند شاد باشد؟

چه کسی از میان همه شما می داند در دل من چه می گذرد؟

چه کسی از میان تمام آن ها که هر روز می بینم و حتی دوست های صمیمی ام هستند؟

می دانم.می توانم من هم با فشار هر هرزه دستی فریاد کنم و بگویم من بسیار خوشبختم و از خدا زیر لب عذر بخواهم که دست هرزه بوده است.

اما خوشبختی اون چیزی نیست که مردم از بیرون می بینند .خوشبختی باید تو دل  ادم باشه.

می شه معلم عزیز کلاس زبان این واقعیت ساده را درک کنی؟

یا نه تو یی  که خدایی، می شود یادت بیاید که گفته بودی با سختی گشایش است.

من به حال خودم در این دنیای وارونه و سال بد رها شده ام.

آدم این جا تنهاست تا همیشه.

هیچ کس سر قولش نمی ماند و معلم زبان با بحث های تکرای  گره ای از کار فروبسته من باز نمی کند.حتی اگر برحسب اتفاق فامیلی او،هم بیگدلی باشد.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه بیست و نهم آبان 1388  |
 همه عمر دیر رسیدیم
نمی دانم چند سال دارم؟تنها می دانم کودکم.هنوز مدرسه نمی روم .نزدیک کوچه بن بست رسید ه ایم که خانه تو تا همین چند روز پیش آن جا بود.چند سال بیشتر ندارم و قلبم از شادی دیدن دوباره تو به تپش افتاده.انگار صدای قلبم را می شنوم.صدای قلب ثمره راه هم.

"بیا با هم مسابقه بگذاریم و ببینینیم کی زودتر به خانه می رسد؟"

صدای ثمره را می شنوم و شروع می کنم به دویدم.انگار سریع تر از باد.

در خانه را باز می کنی خودم را در آغوش تو می اندازم که با ترکی و فارسی در هم آمیخته

می گویی"قربونت برم بالام"

من انگار دوباره در گهواره کودکی ام جا گرفته ام.

گهواره ای  که تو من را در ان می گذاشتی و تکان می دادی.

حس مادری نسبت به تو داشتم.دارم.

مادرم نبودی و برایم مادری کردی.می دانم مادربزرگم بودی .

اما من تورا" مامانی" صدا می زدم.

مامانی صدا می کنم.

به خانه تو که در همان کوچه بن بست است می آیم و ان جا برایم خانه مامانی است نه هیچ جای دیگری.

"می شود این گوشی تلفن را از این جا بردارید؟"

"صدای تلفن اذیتت می کند؟"

"نه"

پارسال بود .نه .دوسال پیش که به دیدنت امدم.من بودم و ثمره.موسی ناهار خرید و مهدی برایت قرص های ویتامین آورد.

تازه گوشی تلفن را عوض کرده بودی  و یاد گرفته بودی با دکمه های آن بازی کنی.آهنگ بگذاری.

آهنگ شاد می گذاشتی و من وسط هال خانه می رقصیدم تا تو به حرکات ناموزون من نگاه کنی و میان گریه ،بخندی.

اشک ها و لبخندهایت مثل همیشه در هم آمیخته شود و از من یا از ما خواهش کنی که"،تورا به خدا بیشتر بیایید.بیشتر سر بزنید."

مجال اندک نبود و من چه بی رحمانه اندکش کردم.با نیامدن ،با سر نزدن و ...

همه عمر دیر رسیدیم.

حالا چه قدر گریه کنم؟ خاطراتم را برای کی تعریف کنم که آن ها بفهمد؟نوستالوژی مادر بزرگ را با کی قسمت کنم؟

تو باز آهسته از کنار پله ها می گذری و من تورا نگاه می کنم که با عصا و تسبیح به من لبخند می زنی و می گویی"قربونت برم .بالام."  

امسال روز تولدم ،شب هفت تو خواهد بود.بیخود نبود همیشه از این  روزمتنفر بودم.متنفر هستم.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 ساعت دیواری
باران می بارد.در کوچه قدم می زنم.قطره های باران روی سرم می بارد.گاهی به صورتم

می خورد.آرام.انگار پوست صورتم را نوازش می کند.این روزها را نمی دانم باید دوست بدارم یا نه؟این روزهای کوتاه با غروب هایی که پیش از این فکر می کردم دلگیر است.اما حالا از غروب های تابستان زیبا تر شده.

راستی تابستان امسال امد؟کی ؟روزهای گرم و طولانی تابستان انگار بخار شدند.

مثل تکه برفی که می گذاری روی بخاری ،وسط زمستان و نمی فهمی کی بخار می شود.

چرا روزهای تابستان می دویدند.حتی لحظه ها و ساعت ها.

هر چند ساعت دیواری من توی خواب بود . من تنها ساعت را هر از گاهی بعد از زل زدن طولانی به دیوار روبه رو و دود کردن سیگار، از ساعت  بند  فلزی  مچی حس می کردم.

ساعت دیواری توی خواب بود.

چرا روزهای طولانی تابستان کوتاه بودند؟من باید به عقربه ها التماس می کردم که کمی کندتر.بگذارید این نخ سیگار را هم بکشم وهنوز از پاکت دومی که امروز باز کرده ام چند نخی مانده.به اندازه همین چند نخ و...

نه.دیگر باید می خوابیم.کی غروب شده بود؟کی نیمه شب؟

روز بخار شده بود و من نفهمیده بودم.

حالا پادشاه فصل ها در شهر چمیده.باران را حس می کنم.غروب را.شاید باران بخار روز های گرم تابستان را از صورتم پاک می کند.

جالا غروب را حس می کنم.خاطرات این سال ها،سال های بلوا از جلوی  چشم هایم می دوند.

گاهی تو به سراغم می آیی.گاهی آن دیگری.گاهی هم تویی که تویی.

ساعت دیواری هنوز توی خواب است و من به غریزه حس می کنم حالا ساعتی است که باید حال لوطی را بپرسم که باز انگار سر حال نیست.

روزهای پاییز از تابستان طولانی تر شده اند.شاید حق با لوطی باشد"این روزهای پاییزی بهتر از حس کردن  خورشید متظاهر تابستان است."

حالا من گیجم و فکر می کنم باید ساعت بند فلزی را عوض کنم.یا شاید ....

اما ساعت دیواری توی خواب می ماند تا....

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 سیگار و چایی
یک روز از خواب پا شدم و دیدم صبحانه ام شده سیگار و چایی.

اتفاق به هم سادگی افتاد و من فکر می کردم این اتفاق می تواند چه قدر دور باشد.

از پله های روزنامه دوان ،دوان می آیم پایین.آرش با همان حالت همیشگی شق و رق از همان پله ها با آرامشی که مخصوص خودش است پایین می آید.

سلام من را  به گرمی جواب می دهد و می گوید :"طاهره این قدر قوز نکن."

قوز پشتم بیشتر شده و من از ان بی خبرم.

اتفاق چه قدر ساده پیش آمده و من از آن بی خبرم.

چند روز دیگر، روز تولدم است.من همیشه چه قدر از این روز بیزار بودم.بیزار هستم و باز مثل هر سال امسال این روز،مجلس عزا خواهد بود ،حتی  ا گر برایم جشن بگیرند و در حال خانه جمعیتی  پا بکوبند.از شادی.  

حامد عکس کارت خبرنگاری را نگاه می کند و  می  گوید "به تو می آید بیس و هشت سالت باشد.دویست و هشتاد ساله شوی."

من می گویم "حامد جان همین بیست و هشت سال هم زیاد بود"

ناراحت می شود و می گوید« زندگی  راهش  رامی رود.این طوری نگو.»

اما من نمی خواهم زندگی همین طوری راهش را برود.

از تمام جبرهایی که باید به آن ها تن دهم خسته شده ام.

بریده ام از اساس.

 

راه نجاتی نیست
 گاه در گریز از حقیقت اسم خود
 حتی مجبور همین تحمل پنهانی
 تا شبی شاید ... آن دقیقه آخر
آوازی از رحیل رویا براید
که وقت کامل آن رفتن بی سوال رسیده است
 بعد هم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد
 پایان تمام گریه ها
همین فراموشی خاموش آدمی ست
 و زندگان بعد از تو
بسا به روزی چند
 همین جای خالی خاطره هایت
 به خواب گریه خواهند رفت
و باز سال و ماهی بعد
 باران خواهد آمد
زندگی ادامه خواهد داشت
 و باد هم راه خود را خواهد رفت
حالا دیدی همیشه
 در آخرین دقیقه ی بی باور گریه ها
راه نجاتی هست
دیگر دلواپس چیزی
از این چراغ شکسته نباش
تنها بگو
روزی دور که دوباره تو را
به مکافات این جهان خسته باز می آوریم
از ما چه خواهی خواست ؟
هیچ !!!!!!
 جز چشم به راهی همان مرد از ازل آمده
هیچ !!!!!!

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 
 
بالا