تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 جای خالی هیچ کس.
درخت ها چه قشنگ بودند با برگ های سبز و نارجی.کی بود؟دقیق یادم نیست.اواخر مهر بود یا نه.اوایل آبان.نشستم لب دره.جنگل دوهزار.مامان لیوان چای را داد دستم و صدای بابا که از خاطراتش می گفت را می شنیدم و نمی شنیدم.عجیب حس می کردم جای هیچ کس خالی نیست.هیچ کس نبود که بگویم کاش حالا این جا بود.

تعریف کردم این خاطره را بارها و بارها و یکی گفت:"آن وقت مریض بودی."

حالا اما سالمم.می دوم.می خندم.کار می کنم.استرس ها رفته اند و باز چند وقتی است که حس می  کنم عجیب ،جای هیچ کس خالی نیست.جای هیچ کس.

این حس را به طرز دیوانه کننده ای دوست دارم.دوست دارم با باباکه همیشه فکر کرده  ام از فولاد است و فولاد هیچ وقت زنگ نمی زند.بروم جنگل دوهزار روبروی درختانی که سبز هستند و بگویم.این بار داد بزنم که جای هیچ کس خالی نیست.


|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 عشق دردیست ....

علی می گوید عشق در دی است که تا مرگ نیاید نرود.اما از من می شنوی عشق در دیست که تا یکی بهتر نیاید نرود.

خنده ام می گیرد.

یاد خاطره ای قدیمی می افتم.نشسته بودم توی اطاق خودم.دقیقا ده سال پیش سعی می کردم تا جایی که می توانم به صدایم حس بدهم.

حمید مصدق می خواندم مثل همیشه.حالا نه که همیشه.

"وای باران باران

شیشه پنجره را بارن شست از دل من اما

چه کسی نقش تورا خواهد شست؟"

طوعه جدی جدی جواب داد"نفر بعدی"

خندیدم.مثل امروز .مثل وقتی که حرف رنجی را شنیدم.اما نتوانستم به این بیت شعر عاصم اسدی فکر نکنم که" چه پایان غم انگیزی كه مثل ماهی قرمز

برای چند روزی عید می خواهند مارا هم"

دیوار نوشته:شهرام بهم گفته خودت بنویس.شعر رووبت نذار.اما فعلا این شعرها حالم را بهتر از خودم وصف می کنه.عذر می خوام استاد عزیزم برای نوشتن این پست هم حرفت را گوش نکردم.

می دانی که از راه راست خارج شده ام.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 خوش امدی عزیز دلم.....

ایستادم بالای سر صبا .نمی دانم چرا؟اما اشک ها جاری شد.بعد از مدت ها.بعد از ماه ها، اشک از چشم هایم جاری .چرا؟نمی دانم .صدای ثمره که صبا را گرفته بود در اغوشش و با ان صدای همیشه زیبایش

می خواند "بوی خوش تو هر که زباد صبا شنید...."انگار زخمه می زد بر تار وجودم.

مهربانی مادرانه را حس می کردم .حس می کردم این روزها چقدر دلم برای  این مهربانی تنگ است.

بغضی کهنه سر باز کرده بود.بالای سر صبا.می خواستم به تو که تازه امده ای به این دنیا خوش امد بگویم و نشد.اشک لعنتی نگذاشت.

"صبا.مامان جون."

این صدا مانده توی گوشم.می پیچد.دل من هم گهواره کودک ای را می خواست.گهواره ای که تورا در اغوش کشیدم و گذاشتم توی آن تا آرام بخوابی عزیز دلم.

پرسیدم "تو صبای کی هستی ؟"

جوابت را می شنیدم یا دوست داشتم بشنوم "صبای تو"

به ابن دنیا خوش آمدی عزیز دلم.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه شانزدهم مرداد 1388  |
 هنوز زنده ام

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم ،

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم

چرا که زندگی سیاه نیست

چرا که خاک ، خوب است

دیوار نوشته:این شعر شاملو را دوست دارم برای اینکه این جا رسما اعلام کنم کم نیاوردم و نمی آورم.زندگی نمی تواند من را شکست بدهد.همه خوب گوش کنید."حرومزاده ها من هنوز زنده ام"


|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 سرشارم از خیال تو...
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است/ دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

 اکسیر من.نه اینکه مرا شعر  تازه نیست /من از تو مینویسم و  این کیمیا کم است

 سرشارم از خیال تو  ولی این کفاف نیست/در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

 تا این غزل شبیه غزلهای من شود /چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

 گاهی تو را کنار خود احساس می کنم /اما چقدر دلخوشی خوابها کم است

 خون هر ان غزل که نگفتم به پای توست /ایا هنوز امدنت را بهار کم است؟

دیوار نوشته:بعد از مدت ها از کار کردن لذت می برم.کار ازم انرژی نمی گیره بلکه بهم انرژی می ده.با شهرام کار کردن یعنی انرژی مطلق.ازش متشکرم.این شعر رو هم اون لطف کرد و کاملش رو بهم داد.

دوست داشتم رو وبم این شعر رو بنویسم .هر چند شاعر نیستم اما حس توی این شعر رو این روزها خوب درک می کنم.بهتر از هر وقت دیگه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه چهارم مرداد 1388  |
 
 
بالا