علی می
گوید عشق در دی است که تا مرگ نیاید نرود.اما از من می شنوی عشق در دیست که تا یکی
بهتر نیاید نرود.
خنده ام
می گیرد.
یاد خاطره
ای قدیمی می افتم.نشسته بودم توی اطاق خودم.دقیقا ده سال پیش سعی می کردم تا جایی که می توانم به صدایم حس
بدهم.
حمید مصدق
می خواندم مثل همیشه.حالا نه که همیشه.
"وای
باران باران
شیشه پنجره
را بارن شست از دل من اما
چه کسی
نقش تورا خواهد شست؟"
طوعه جدی
جدی جواب داد"نفر بعدی"
خندیدم.مثل
امروز .مثل وقتی که حرف رنجی را شنیدم.اما نتوانستم به این بیت شعر عاصم اسدی فکر
نکنم که" چه پایان غم انگیزی كه مثل ماهی قرمز
برای چند
روزی عید می خواهند مارا هم"
دیوار
نوشته:شهرام بهم گفته خودت بنویس.شعر رووبت نذار.اما فعلا این شعرها حالم را بهتر
از خودم وصف می کنه.عذر می خوام استاد عزیزم برای نوشتن این پست هم حرفت را گوش
نکردم.
می دانی
که از راه راست خارج شده ام.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
|