تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 خداحافظ سال نکبتی
می گویند سال که تمام می شود باید به انها که در این سال از دست دادی فکرکنی و انها که تازه امدندو این حرف ها.من کسی را از دست ندادم .کمتر یاد دارم که عزا رفته باشم کل عمرم.اما خیلی ها سال گذشته نمردند و رفتند برای همیشه.انگار که هیچ وقت نبوده اند.دو نفر از ایران رفتند تا زمانی نامعلوم و من شاید تنها حالا دور بودن انها باشد که اذیتم کند.انها که رفتند و وانمود  کر دندمن را نمی شناسند دیگر مهم نیستند.مهم نبودند.دوست دارم به انها فکر کنم که سال پیش در زندگی من پا گذاشتند.دوست دارم به فائزه فکر کنم.به مهربانی بی حدو حصرش.یا به فاطمه.دوست دارم فراموش کنم که تنها یک حادثه روزهای  سال هفتاد و هشت را برایم تبدیل به جهنم کرد.دوست دارم به سال جدید فکر کنم.راحت.بدون استرس.بدون افسردگی.دوست دارم روزهای خاکستری امسال را فراموش کنم.برای همیشه.برای همه انها که ماندندو نگرانم شدند.کمکم کردند.برای خودم و زندگی که جریان دارد چه من بخواهم و چه نه.
|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 روزهای خاکستری

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
كه عشق
پناهي گردد،
پروازي نه گريزگاهي گردد.
آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست
و خنكاي مرهمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست
غبار تيره تسكيني
بر حضور وهن
و دنج رهائي
بر گريز حضور.
سياهي
برر آرامش آبي
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست.
روز ها گذشتند یکی بعد از دیگری من چه عاشقانه این روزها را دوست داشتم.دوست دارم.دست بزرگ و گرم تو را.تو را که تو بودی و تو چه اسان رفتی و دنیایی را هم پشت سرت با خودت بردی.کاش امسال هم شب چهارشنبه سوری برف می بارید و دستبند طلا دور دست من خودنمایی می کرد.روزها تکرار نمی شوند.از نو نمی توان انها را ساخت و تو از اشتباه صحبت می کنی. حالا این منم زنی تنها در استانه فصلی که مهم نیست گرم است یا سرد.حالا این منم با روزهایی خاکستری.بی تو.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 
این پست را با احترام به تمام دوستان پلی تکنیکی ام مخصوصا خواهر عزیزم صدیقه می نویسم.

مرده شور هر چه پلی تکنیکی از دماغ فیل افتاده را ببرند.این جماعتی که حس می کنند تافته جدابافته هستند و دنیا را از دریچه ای نگاه می کنند که کس دیگری قادر به درک ان نیست.دلشان خواست یا چمی دانم هوس کردند.اصلا با تحلیل های فوق بشری انتخابات ریاست جمهوری دور قبل را تحریم کردند و منتظر دست غیبی ماندند که هرگز نیامد و نمی اید.دست غیب تنها به درد انها خورد که رفتند روی صندلی صدای امریکا نشستند بی انکه به بازداشت عده ای در ایران و تحریم و گرانی فکر کنند.بی انکه حس کنند بی خوابگاه ماندن برای دختری شهرستانی یعنی چه و بسیاری بی گناه به دانشگاه راه داده نمی شوند.بی انکه بدانند چرا؟

دوستانی که چندان هم برای من عزیز نیستید مطمئنا اولین حق شهروندی شمایی که از حقوق بشر دم می زنید این است که نخواهید رای دهید.اما من نمی توانم بفهمم شما با این همه ادعا چرا باید میتینگ انتخاباتی خاتمی را بهم بریزید.چه کسی شما را دعوت کرد؟کدام حقوق شهروندی این اجازه را به شما بزرگواران داد؟از خاتمی دلخورید؟می خواهید سر به تنش نباشد؟بسیار خب.بگویید .اما کدام اخلاق اجازه می دهد در میتینگ انتاخاباتی توی سر هم بزنید وزحمت بسیاری را به فنا بدهید؟مرتب تکه کلام شما شده این مارکیسیست های احمق که از تجمع ما سوئ استفاده می کنند و کاش دیروز صحنه تهوع اور زمانی که توی سر همدیگر می زدید را می دید.من مارکسیت نیستم اما از روی شما در شگفتم.

دلم نمی خواست وقتی از اریکه امدم بیرون و سوار ماشین شدم این جمله را از دختر ی که کنار دستم نشسته بود و روی صحبتش با دوستش بود بشنوم.اما شنیدم.

:این ها امده بودند تنها عکس هایشان را نشان بدهند اینها عقده دارند:

دلم گرفت برای همه انها که میدانم چقدر صاقند و راحت به بازی گرفته شده اند.دلم برای امثال صدیقه و بیژن و...گرفت.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387  |
 
 
بالا