تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 سال بد
سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک.
سال روز های دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدایی کرد .
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشک پوری
سال خون مرتضا
سال کبیسه ...

پس کی تمام می شوی لعنتی؟دلهره ها با تو امدندو کاش با رفتن تو هم بروند.روزهای نزدیک عید را دوست داشتم.دوست دارم و حالا ارزو می کنم این روزها بگذرند.این سال کبیسه....

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 تنبون كانت

چرا همه چيز مثل اول نمي ماند؟چراهمه چيز تغيير مي كند؟چرا اين تغيير مثبت نيست؟چرا تغيير براي من رنگ برگشت به عقب را مي گيرد؟چرا بعد از سالها رفتم پيش مامان و دلم نمي خواست برگردم؟چرا بين اين همه ادم كه امدند و رفتند تنها مامان ماند.چرا فقط مامان من را جدي گرفت؟دردها. ازارها.ترسهاو گاه گاه پا به پاي من اشك ريخت و هر بار كه بيشتر ترسيدم .و داغون تر از دفعه قبل برگشتم برايم دعا خواند.برايم دعا كرد.ديگران كجا رفتند؟چه شدند؟انها كه قرار بود بمانند تا هميشه.انها كه گفته بودند سري مي زنيم.انها كه...

رو چراغ باده را بفروز شب با روز يكسان است.

چرا حسين چرا گفتي برگرد تهران خوشحال مي شوم؟چرا احمد چرا مي گويي نرو. دور هم باشيم. صديقه چرا مي گويي در هر صورت نروي بهتر است؟چرا...؟

نه.ازتو نمي پرسم.نبايد بپرسم.بايد مي ديدم.درست مي ديدم.انگاه كه صبور و سنگين و سرگردان عبور مي كردي.نه .از تو نمي پرسم كه مي دانم خسته اي.اصلا همه حق داريد خسته باشيد.از اين چهره عبوس.از شنيدن ناليدن هاي دائم من.

من بچه ننه دلم اغوش بي دغدغه مي خواد.مامان گهواره نداشته ام كجاست تا شايد مريم ناجي و پاكي از راه برسد.

مامان دعايت همراهم است؟مي دانم كه هست.كه دوست داري قم بمانم كه وقت رفتنم دلت مي گيرد و كاش

مي دانستي دل من ....چه اهميت دارد؟

نه .اشباه كردم.يك لحظه را نمي توان كش داد.حسين ديگر نيازي به جوابت ندارم.كش همان به درد تنبون كانت مي خوره. 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 تا...
روی اسفالت های همیشه تازه این بلوار قدیمی قدم می زنم.تنها و چه حس خوبی دارم.زده ام زیر اواز.انگار وسط بلوار نوفسکی قدم می زنم.ماشینی رد می شود.پیرزنی نشسته

پشت فرمان.سرحال.ارایش کرده و من زیر لب می گویم کاش من هم تا پیر می شوم مثل این سرحال باشم.من هم که پیر می شوم؟این جمله متعجبم می کند.برق سه فاز می گیردم.من و پیری؟هیچ وقت نتوانستم پیر بودنم را تصور کنم.حتی ان زمان که معصوم ادای پیر بودن من را در می اورد که چه غر غرو می شوم.همیشه حس کرده ام پیشانی نوشته من عمر کوتاه است.همان طور که پیشانی نوشته بابا عمر طولانی.می دانم که مرگ و زندگی بدست ما نیست نباید خرافاتی بود.اما همین است که هست. من این حس را دارم حتی اگر احساس به اعتقاد صدیقه دروغگو ترین پیشگوی عالم باشد.در هر صورت و با تمام این اوصاف گفتم تا وقتی پیر می شوم ..و این "تا" چه عجیب بود.انگار حالا خیلی شادم و سرحال.احساسم را نتوانستم درک کنم.نمی توانم درک کنم.دنیا یک شکل عجیبی داشت.غریب و من چه سر خوش بودم .بی هیچ بهانه.شادی بهانه نمی خواهد؟نمی دانم.می توان یک لحظه را کش داد تا اخر عمر یا به قول حسین پناهی کش به درد تنبون کانت می خوره؟تو بگو حسین.تو که از من خواستی ذهنم را زیبا کنم.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه پنجم بهمن 1387  |
 
 
بالا