تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 روزها رفتند و من دیگر ندیدم ....
می خوابم کنار شومینه.از صبح که بیدار می شوم تا خود شب.به ادم ها فکر می کنم.روزهایی که رفتند.روزهایی که می توانندبیایند.کتابها را می چینم کنارم.زبان.جامعه شناسی.رمان.هر از گاهی نوک می زنم به یکی از انها و بعد دوباره غرق می شوم.به تو فکر می کنم.نه به ان یکی.به علامت سوالهای ذهنم.به دبیرستان.شور دوم خرداد.به دانشگاه .به روزنامه.و...

و به این اواخر که چقدر بد گذشت.بر می گردم به اطاق .کنا رشومینه.شب می رسد با صدای سوز که از ان متنفرم.روز تمام می شود ومن مثل هر روز هیچ کار مفیدی نمی کنم.انتظاری گنگ می کشم که گوشی لعنتی زنگ بخورد

و تو یا نه ان یکی چمی دانم اصلا هر کس پشت خط باشد و بگوید کار.روز تمام

می شود و شب و بد خوابی می رسد به انتظار فردایی که مثل امروز است.

دیوار نوشته:لطفا نصیحت ننویسید که می توانی هزار کار بکنی و نمی کنی.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  |
 باز هم پاییز
روی برگهای نارنجی راه می روم.دم غروب است و اسمان هم با این برگ ها همنوا شده است.صدایی غریب توی گوشم می پیچد.انگار ببار ای ابر بهار می خواند یا نه .چمی دانم یک شب بیا در بر ما ای دلبر خوشگل ما..

صدای پر سوزی که من انسی عجیب به ان گرفته ام.دلم علیرضا را می خواهد که دست به سه تار ببرد و با ان صدای حزن الود بخواندصدای اوست که در سرم می پیچد.

روی برگ ها راه می روم و حس می کنم چقدر دلم برای حمید رضا تنگ شده.حمید رضا که دستم بی هوا به گونه اش بخورد و حس کنم که خیس است.حمید که زیر لب غر بزند این علی رنجی امشب حال من را بهم ریخت.

پاییز فصل عاشق هاست.فصل عاشق شدن است.پاییز ...لعنتی پادشاه فصل هاست.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387  |
 
 
بالا