تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 اطاقي كه از ان من نبود
شب ها كه خوابم نمي برد و همان استرس و اضطراب هميشگي وجودم را مي گيرد ياد اطاق بزرگ خانه بابا مي افتم.اطاقي كه به اصطلاح اطاق پذيرايي نام داشت.اما كمتر رنگ ميهمان به خودش

 مي ديد.چون كمتر كسي مي توانست چند ساعتي كنار بابا بنشيند و مرتب بشنود كه او چه شاهكاري است در اين دستگاه خلقت.

بگذريم.شب ها كه خوابم نمي برد ياد اطاق پذيرايي مي افتم .شب هايي كه گرم بودو اطاق با كولري كه داشت براي من نقش  تكه  اي  ازبهشت را بازي مي كرد.انجا ارام مي گرفتم و راحت مي خوابيدم.حتي اگر از پشت ديوار اطاق صداي دادوبيداد مي امد و من يك دل سير گريه كرده بودم.

ان اطاق بزرگ را ديگر نمي توانم ببينم نه به خاطر اينكه ديگر خانه بابا نمي روم.چون ديگر ان اطاق نيست .خانه بالاخره بنايي شده و ديوار اطاق هم برداشته شده.

اطاق خانه بابا از ان من نبود كه بتوانم مانع خراب شدنش بشوم .اطاق ارامش من حالا سالهاست كه تنها جزيي از خاطره هايم است.خاطره اي كه گنگ نيست و از ذهن  من پاك نمي شود.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387  |
 دورم از خودم
دلم برای خودم تنگ شده است.برای خودی که فحش می داد.سیگار می کشید. داد می زد بی محابا.

این روزها شاید عاقل تر شده باشم یا شاید ارام تر.اما دلم تنگ شده برای روزهایی که می نشستم روی صندلی های رستوران اینده نو سیگار می کشیدم پشت سیگارو ان طور که دوست داشتم حرف می زدم.

حالا باید حداقل در روزنامه سعی کنم یک خانم مودب باشم که کلمات چندان زشت از دهانش بیرون نمی ایدو صدایش هم از حدی بلند تر نمی شود.نمی گویم اینجا یا الان بد است.اما پیش تر ها این اطاق هم جایی بود که می توانستم در ان خودم باشم.حالا احساس می کنم ارام شده ام.رام مثل یک بره و ان حالت معصومیت احمقانه کودکی گاهی به سراغ چهره ام می اید.خودم را این طوری نمی شناسم.با خودم بیگانه شده ام.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در سه شنبه هفتم خرداد 1387  |
 
 
بالا