شب ها كه خوابم نمي برد و همان استرس و اضطراب هميشگي وجودم را مي گيرد ياد اطاق بزرگ خانه بابا مي افتم.اطاقي كه به اصطلاح اطاق پذيرايي نام داشت.اما كمتر رنگ ميهمان به خودش
مي ديد.چون كمتر كسي مي توانست چند ساعتي كنار بابا بنشيند و مرتب بشنود كه او چه شاهكاري است در اين دستگاه خلقت.
بگذريم.شب ها كه خوابم نمي برد ياد اطاق پذيرايي مي افتم .شب هايي كه گرم بودو اطاق با كولري كه داشت براي من نقش تكه اي ازبهشت را بازي مي كرد.انجا ارام مي گرفتم و راحت مي خوابيدم.حتي اگر از پشت ديوار اطاق صداي دادوبيداد مي امد و من يك دل سير گريه كرده بودم.
ان اطاق بزرگ را ديگر نمي توانم ببينم نه به خاطر اينكه ديگر خانه بابا نمي روم.چون ديگر ان اطاق نيست .خانه بالاخره بنايي شده و ديوار اطاق هم برداشته شده.
اطاق خانه بابا از ان من نبود كه بتوانم مانع خراب شدنش بشوم .اطاق ارامش من حالا سالهاست كه تنها جزيي از خاطره هايم است.خاطره اي كه گنگ نيست و از ذهن من پاك نمي شود.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
|