تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 زمزمه
از اون روز صبح شروع شد.یک دفعه دلش خواسته بود یک مسیر کوتاه را پیاده برود.راه می رفت و لباسهای ادم ها را دید می زد.انگار دید زدن کار دستش داد.هر لباس قشنگی که می دید تا

می خواست توی دلش ابراز عقیده کند که چه زیباست .زمزمه ای بیخ گوشش می گفت:"چه فایده؟چند روز بعد می میرد و دیگر این لباسها به دردش نمی خورد."

زمزمه ها از ان روز صبح شروع شدو مرتب ادامه پیدا کرد.اول سعی کرد نشنیده بگیرد.اما دیگر نشد .از حد گذشته بودند.

خوابیده بودند روی تخت .شجریان می خواند "... او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد....."

سر درد دلش بالاخره باز شد.ارام و عادی اعتراف کرد که چند روزی است زمزمه هایی می شنود.

اشک پر شد توی چشم پسر:"می خواهی من را اذیت کنی؟"

قصد ازارنداشت .ساکت شد.

شجریان همچنان می خواند"...یارب تو ان جوان دلاور نگاه دار

 کس تیر چشم  گوشه نشینان حذر نکرد..."

اشک بود واشک.

پسر بلند شد.گفت اهنگ را عوض می کنم.صدای بامزه مارتیک توی اطاق پیچید:"بهار بازم می یاد

 عشقو می یاره..."

بلند شد.رقصید تا فضا عوض شود.رقصید تا سرش گیج رفت.افتاد.

زمزمه ها دروغ نمی گفتند.دروغ نمی گویند.

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |
 شيريني نخودچي
شب عيد را دوست داشتم باتمام وجود.بچه كه بودم مي مردم براي روزهايي كه مامان خانه تكاني

مي كرد.هوا ي لعنتي قم هنوز سرد بود و بوي عيد توي فضا مي چرخيد.مي رقصيد و من فكر مي كردم درست مي نشيند بالاي سر من.تنها بالاي سرمن.شب عيد خوب بود اگر مامان و بابا مطابق معمول هميشه دعوا نمي كردندو استرس نمي شد قسمتي از وجود من. از وجود ما.

امروز خانه تكاني كرديم .خانه پنجاه متري را شستيم و سابيديم.پرده شسته شد وپرده تميز من را برد تا سالهاي دور.

ان سال كه هنوز مدرسه نمي رفتم.بابا پيش از عيد خريد كرده بودو ما دزدكي شيريني هاي نخودچي را مي خورديم.امروز رفتم تا تنها سالي  كه شب عيد دعوا نشد.انگار يك دنيا شيريني نخودچي خوردم.

صداي ثمره توي گوشم پيچ خورد كه عجله كنم.نكند مامان سر برسد.مامان؟

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه سوم اسفند 1386  |
 
 
بالا