تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 مرغ عشق
نازی جان!

مرغ عشق از قفسش در رفته

شیرین خانوم تو حموم سونا

حوصله اش سر رفته

اونم از فرهادش

تیشه شو داده به اسمال اقا

جاش یه دیزی خورده

بی معنا.بی نعنا....

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386  |
 بس ناجوانمردانه

روي برگهاي زردونارنجي راه مي روم.باران مي ايد،نم نم.از اين باران و هواي دلگير پاييز متنفرم.نمي توانم غروب دلگيرپاييز رادوست داشته باشم.اين خورشيد لعنتي كه حالا اين روزها رنگ جالبي هم ندارد افسرده ام مي كند.افسرده تر از قبل.افسرده تر از هميشه.نمي توانم بفهمم چراشاعري كه سالها پيش فكر مي كرده "شب با روز يكسان است"پاييز را پادشاه فصل ها فرض مي كرده و حتي باغ بي برگي را هم زيبا مي ديده.

سرما امده .مهدي تنفر من از سرما را جدي نمي گيردو مي گويد هرسال زمستان مي خوابيدي و مي خندد مثل هميشه.

اما من نمي توانم همان لبخندهاي لاغرو غمگين را هم در پاييز داشته باشم.

هوا بس ناجوانمردانه دلگير است.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه سوم آذر 1386  |
 
 
بالا