تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 سفرسلامت
خوابیده ای وسط هال.مثل همیشه پتو را کشیده ای روی سرت .تنها نصفه صورتت پیداست.

خودم:این مرتضی هم که هنوز خواب است.

صورتم را برمی گردانم تا نگاهم را دوباره روی صورتت بچرخانم.

خودم:مرتضی؟

نه این رضاست.

دلم می گیرد برای تو که حالا وسط هال  نیستی .مثل همیشه.همیشه که نه این اواخر.

تورفتی .

-مقصد داداشی؟

-مشهد

-چرا؟

-می خواهم مهندس شوم تارتار خانوم.دانشگاه قبول شدم.باید بروم.دلم برایت تنگ می شود تارتار خانوم.

دوباره صورت او که خوابیده دید می زنم.

خودم:نه این رضاست.

-گفتی برای چه می روی داداشی؟

-برای درس گفتم که.

-هان یادم رفته بود.اخر جای تو اینجا خالی است.رضا را می بینم که چقدر همزاد توست و دلم تنگ

می شود.

-رفتی مهندس شوی و برگردی؟پس یادت نرود گفتی برمی گردی.

-کی؟

-چهارسال دیگر تارتار خانوم.

-مهندس برمی گردی؟

-اره تارتارجان.

-سفرسلامت.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386  |
 بی عنوان
ابرهای همه عالم شب وروز در دلم می گریند....
|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در سه شنبه بیستم شهریور 1386  |
 
 
بالا