خوابیده ای وسط هال.مثل همیشه پتو را کشیده ای روی سرت .تنها نصفه صورتت پیداست.
خودم:این مرتضی هم که هنوز خواب است.
صورتم را برمی گردانم تا نگاهم را دوباره روی صورتت بچرخانم.
خودم:مرتضی؟
نه این رضاست.
دلم می گیرد برای تو که حالا وسط هال نیستی .مثل همیشه.همیشه که نه این اواخر.
تورفتی .
-مقصد داداشی؟
-مشهد
-چرا؟
-می خواهم مهندس شوم تارتار خانوم.دانشگاه قبول شدم.باید بروم.دلم برایت تنگ می شود تارتار خانوم.
دوباره صورت او که خوابیده دید می زنم.
خودم:نه این رضاست.
-گفتی برای چه می روی داداشی؟
-برای درس گفتم که.
-هان یادم رفته بود.اخر جای تو اینجا خالی است.رضا را می بینم که چقدر همزاد توست و دلم تنگ
می شود.
-رفتی مهندس شوی و برگردی؟پس یادت نرود گفتی برمی گردی.
-کی؟
-چهارسال دیگر تارتار خانوم.
-مهندس برمی گردی؟
-اره تارتارجان.
-سفرسلامت.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
|