من کم اوردم.من از این زندگی نکبت گرفته بریدم. اما رضا نبودم که بروم بالای کوه دنیا و مافیها را به
کفش هایم حساب کنم و ان وقت چند لحظه با مرگ فاصله داشته باشم.
نداشتم.من جسارت یا حماقتش را نداشتم.اما کم اوردم بی هیچ تعارف یا رودریاستی.
من این قدر حس استیصال دارم که به کودکی هایم فکر می کنم.به زمان هایی که از ان متنفر بودم.متنفر هستم.
حالا این قدر زندگی سگی است که دلم می خواهدبرگردم به کو دکی هایم.برگردم به لحظه ای که بابا گفت :وقتی اهواز است دلش برای من از همه بیشتر تنگ می شود.چون من مظلومم.
دلتنگ ان چهره مظلومم.دلتنگ کودکی که حتی خجالت می کشید سلام و خداحافظی ساده را به زبان بیاورد.
نمی توانم دیگر مثل سگ جان بکنم و عین سگ ولگرد هدایت هم زندگی کنم.
زندگی من مثل سگ ولگرد هدایت شده و باز من رضا نیستم.
کاش....
کاش حداقل عاقبتم مثل سگ ولگرد می شد و روزی از همین روزها ان اتفاق ساده می افتاد.
اتفاق ساده مرگ.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در سه شنبه سی ام مرداد 1386
|