تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 و این جهان ....
بی حال بود.

تو بودی و تو نبودی.

چرا این جوری شده؟ نمی شناسمش.

-می دونی چیه؟کمرم پر ه از جای خنجر.

-خنجر؟

کمر   ش پر بود از جای خنجر دروغ نمی گفت..

خنده تو صورنش نبود.نکه نخده .می خندید اما تلخ.یه جوری که ارزو می کردی کاش نمی خندید.خنده اش از صد تا فحش بدتر بود.

انگار نمی شناختمش.نه این اون ادمی نبود که من پارسال باهاش اشنا شدم.

تو چشم های بی جالش فثط این شعر تکرار می شد:

"و این جهان پر از صدای پای مردمیست

که همچنان که تورا می بوسند در دهان خود

طناب دار تورا می بافند."

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386  |
 
 
بالا