چشم های هیز تو که هروقت از کنار ما رد می شدی تمسخر از انها فریاد می شدحالا معلوم نیست کجا را دید می زند که مثل همیشه طبقه چهارم روزنامه اینده نو نیستی تا هر از گاهی فرمانی صادر کنی یا کسی را احضار کنی تا نا سزایی بگویی.
حالا تو فکر نمی کنی ناخدای چهار طبقه ساختمان روزنامه ای و شاید دیگر خبرنگاری را هم تهدید نکنی که از بالا به کوچه پرتابش خواهی کرد.
حتی ان کاغذهای خرچنگ غورباقه هم در دستت نیست تاشهرام را صدا کنی و بخواهی انها را برایت مرتب کند.کاغذهایی که سرمقاله ای می شد به قلم نه اسم تو.
تو حالا رفته ای گوشه ای و پیش خودت فکر می کنی چقدر زرنگی که جمعی را سرکار گذاشتی و اسم خاتمی را هم به لجن کشیده ای.
تو سانسور چی بزرگ این روزها لبخند فاتحانه می زنی.اما نمی دانی ما چقدر خوشحالیم که از دست توو تحقیرهاو توهین هایت راحت شدیم.
حالا تو بگو شما باختیدو دنیا را از بالا نگاه کن.اما ما به این باخت پوزخند می زنیم.
اخر ورق های تو رو بودو نمی دانستی.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386
|