چند وقت بود نرفته بودم همچین جایی؟جایی که می گن مقدسه،یکی هم وایساده تو صحنش تا زن و مردها رو جدا کنه تا امام یا نه امامزاده برای زنها و مردها دو قسمت مساوی بشه!
چند وقت بود نیومده بودم؟ اخرین دفعه کی رفتم؟چی خواستم اونم با گریه؟سلامتی بابارو؟مگه چش بود؟
یادم اومد،قلبش.مثل همیشه قلبش اذیت می کرد.اخه می دونی که بعید مریضی دیگه ای داشته باشه،ضد ضربه تر از این حرفهاست.
می گه دعا کن.می گه سلامتی بخواه،خونه،...
نگام می افته به طلاها.نمی دونم ،هیچ وقت نفهمیدم اینا طلاست یا رنگ زرد روی فلز.دیگم برام مهم نیست.فقط می دونم نگام افتادبه طلاها.حالا از این طلاها باید حاجت می گرفتم.
حاجت؟حاجت دیگه چی بود؟کی بود که همیشه حاجت داشت؟
مامان،فکر کنم مامان بود.
-طاهره سردشه بریم.
-نه،من امروز برخلاف همیشه سردم نیست.
برفهارو نگاه می کردم وگرم می شدم.
-طاهره خسته است ،بریم.
-نه،چشمهام اذیت می کنه ،اما خسته نیستم.
خسته نبودم،طلاها پشت سرم بود.
-برای سلامتی همه نماز خوندم.برای سلامتی تو....
-ممنون.
فایده ای نداره .حاجتی ندارم.اگر هم داشته باشم اینجا براورده نمی شه.
بذار حاجت هارو زیرهمین برف ها خاک کنم.طلاها دورند.سلامتی هم.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در پنجشنبه سوم اسفند 1385
|