تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 خوابهای اشفته
می دویدم.شاید هم سر می خوردم.نمی دانم.انقدر تند راه می رفتم که یادم نمی اید چه جور راه رفتنی بود.

مهتاب بود اما نه از ان بی تو مهتاب شب ها...

می دویدم روی همان اسفالت های همیشه تازه بلوار قدیمی و می گفنم :"بیا با من ازدواج کن.من کس دیگری را هم دوست دارم اما این دلم..."

کسی نبود خودم با خودم حرف می زدم.خودم به خودم پیشنهاد می دادم و انگار چهره ای مبهم جلوی چشمانم رژه می رفت تا باور کتم به او پیشنهاد میدهم.

اسفالت ها همان اسفالت ها بود .همان هاکه شیش سال پیش صبح های مه گرفته رویشان قدم می زدم و می خواندم"اگه یک شبه دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون

که تموم فکر من پیش تو بود

مث تو تو زندگیم هیش کی نبود."

مثل  اون تو زندگیم هیشکی نبود؟نمی دانم نمی دانم...

اصلا چرا خواب ان بلوار قدیمی را دیدم؟چرا انجا به چهره ای گنگ پیشنهاد می دادم و می گفتم دلم اسیر توست؟

دلم اسیر او بود؟اصلا دلم اسیر بود؟

 

اسیر کسی که ندیده و نمی شناختمش.

چه اهمیت دارد؟ 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه نوزدهم اسفند 1385  |
 تمام شد
"هر چیزی یه وقتی باید تموم شه."

راست می گی حق با تو بود.یکی می گفت :ازدواج خوب ازدواجی که خوب هم تموم شه"

دستش درد نکنه اما کاش کامل تر می گفت. دوستی خوب هم دوستیه که خوب تموم شه.

پس تا بیشتر از این خراب نشده مارو به خیر شما رو به سلامت.

ممنون دوستی خوبی بود.همین.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه هفتم اسفند 1385  |
 حاجت
چند وقت بود نرفته بودم همچین جایی؟جایی که می گن مقدسه،یکی هم وایساده تو صحنش تا زن و مردها رو جدا کنه تا امام یا نه امامزاده برای زنها و مردها دو قسمت مساوی بشه!

چند وقت بود نیومده بودم؟ اخرین دفعه کی رفتم؟چی خواستم اونم با گریه؟سلامتی بابارو؟مگه چش بود؟

یادم اومد،قلبش.مثل همیشه قلبش اذیت می کرد.اخه می دونی که بعید مریضی دیگه ای داشته باشه،ضد ضربه تر از این حرفهاست.

می گه دعا کن.می گه سلامتی بخواه،خونه،...

نگام می افته به طلاها.نمی دونم ،هیچ وقت نفهمیدم اینا طلاست یا رنگ زرد روی فلز.دیگم برام مهم نیست.فقط می دونم نگام افتادبه طلاها.حالا از این طلاها باید حاجت می گرفتم.

حاجت؟حاجت دیگه چی بود؟کی بود که همیشه حاجت داشت؟

مامان،فکر کنم مامان بود.

-طاهره سردشه بریم.

-نه،من امروز برخلاف همیشه سردم نیست.

برفهارو نگاه می کردم وگرم می شدم.

-طاهره خسته است ،بریم.

-نه،چشمهام اذیت می کنه ،اما خسته نیستم.

خسته نبودم،طلاها پشت سرم بود.

-برای سلامتی همه نماز خوندم.برای سلامتی تو....

-ممنون.

فایده ای نداره .حاجتی ندارم.اگر هم داشته باشم اینجا براورده نمی شه.

بذار حاجت هارو زیرهمین برف ها خاک کنم.طلاها دورند.سلامتی هم.

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در پنجشنبه سوم اسفند 1385  |
 
 
بالا