تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 نگرانی مزمن
نگرانی از اون حس هایی که انگار با ادم دنیا می یاد.با گل ادم سرشته می شه و می مونه تو خونش.شاید هم مونده تو خون من.حالا تو بگو،برای خودت نگرانی الکی درست می کنی.قبول،می دونم

خیلی چیزها نگرانی نداره.امابرای یه دوست باید نگران بود.برای از دست رفتن چیزی .اسطوره ای شاید.

اسطوره ها که از بین می روند،انگار چیزی درون تو فرو می ریزد.اخر به این اسطوره ها یه عمر تکیه کرده بو دی.می فهمی یک عمر.حالا بگو تو که عمری نداری.اره من سنی ندارم اما برای همه که یک ساعت،یک ساعت نیست،هست؟

نمی تونم این نگرانی رو از خودم دور کنم.مثل نگرانی برای اینده است برای روزهایی که نیومدن.

باور کن نگرانی برای این رفیق مونده تو خونم.

من....

من،نگرانم.همین.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385  |
 بی ادعا بود
ادعا نکرد.میان این همه حرف بی عمل از معدود کسانی بود که حرفش حرف بود.سر جانش چاره نزدو شهید شد.می فهمی رفیق شهید شد.شاید فهمش برای تو سخت باشد برای من هم.برای تو نه من که هنوز کسی توی گوشمان نزده چشم بسته هر ورقی را امضا می کنیم راحت.حالا بعد از بیست و هفت سال که مارکسیست تو این خراب شده نجس بوده،سرو ته دفاعیاتش را به هم می دوزند و می گویند چه بسا شهادتین نگفته.ما این قدر ساده لوح که او را هم به لجن می کشیم.می خواهیم او را هم تصفیه کنیم و سریع مارک ادم فروش بر چهره اش حک می کنیم.

او با تمام مارک هایی که تو و امثال تو بهش می زنند اسلام را حذف نکرد.سر جانش چاره نزدو تو با این همه ادعای چپ بودن لجنمالش می کنی.

نمی خواهی به ائینه نگاه کنی؟باور کن صادقانه صفتی که لیاقتش را داری نشانت می دهد رفیق. 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385  |
  دیوانه های جهان متحد شوید
میدونی چطوری یه دفعه یه چیزی مد می شه؟

من هم  نمی دونم.مکانیزمش یه مقدار پیچیده است.فقط می دونم چند وقتیه دیوانگی مد شده.

یکی یه عمر دیوانه بازی رو زندگی کرده،یکی هم نسخه بدل دیوانه بازی شده،اون یکی هم در ستایش دیوانگی داد سخن می ده.

دیوانگی مد شده،انگار یکی از ژست های جدید روشنفکری شده دیوانه بازی.

حالا هر کی دیوانه تره روشنفکرتره.

دیوانه ها که از این دنیا فرار کردن ،کم کم باید فکر دفاع از هویتشون باشن.تو دنیای خودشون هم دیگه راحت نیستن.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385  |
 تو
این جور که شما نگاه می کنید مگه جرات می کنم امضا نکنم؟

تو چشم هام چی دیدی؟

نفرت؟عصبانیت؟طلبکاری؟

عجیب نیست .اخه تو خلاصه شدی تو ظاهر ادما.

حالا اینارو بخون و بگو چندلحظه قبلم رو نوشتم. مهم نست چون می خوام چند لحظه بعد رو هم بنویسم که بگی توهم دادرم.

این جمله هم بد جمله ای نیست می شه باهاش سرو ته همه چیز رو هم اورد.

چند لحظه بعد یعنی وقتی که این قدر دلم گرفت که به امید اصرار کردم بیاد بهم سر بزنه اخه دلم براش تنگ می شه.

چند لحظه بعد یعنی گریه ،یعنی عذرخواهی بابت یه دلخوریه کهنه،یعنی ...

تو راست می گی امید تو این بیکاری اگر برم من ضرر می کنم.

تو هم راست می گی مسعود من برم به هیچ جای هیچ کس نیست فردا یکی دیگه سر جام...

اما بیلاخ به این بزرگی؟

اره گفتی که بزرگترش هم هست.اما ارزونی ...

گر دراوج فلکم باید مرد

عمر در گند به سر نتوان برد. 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385  |
 دزدی نگاه
چشم،چشم،چشم.عجب جاذبه مغناطیسیی دارد این مردمک.

می تواند تورا ببرد تادوردست حاشیه خیال.

یکی می گفت کاش چراغ ها خاموش بود تا چشم ها مجبور شوند ،حرف بزنند.

اما من دوست دارم چراغ ها همیشه روشن باشد،اخر لحظه ای که چشم هایش را می دزدد همیشه تکرار نمی شود.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه چهارم بهمن 1385  |
 
 
بالا