تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 دودوزه باز
تغییرات پشت سر هم روی سرت اوار می شود.تو چاره ای نداری جز اینکه انها را بپذیری اخر نمی خواهی از این بازی حذف شوی.

می گوید مسئول یک صفحه جدید.

مثل اکثر اوقات روی حرفش نه نمی اوری،اما خودت را می خوری .تو به صفحه اجتماعی دلبستگی داری.

تو،توی لعنتی به صفحات هم مثل ادم ها دل می بندی.اما نه نمی گویی.دلت می گیردو حس اوارگی پیدا می کنی.

حالا دنبال دوستی می گردی تا درددلی...همین.

خانم،شما بادودوزه بازی خوب برد کردید.شما با سابقه کار کم وقلم ضعیفتان مسئول صفحه شدید.خانم شما را چه نیاز به لوندی؟همین طور چتر حمایتی قوی دارید.

خانم شما...

بگو ،خلاصه اش کن من فلان کاره ام.راحت می شوی؟

اقا فقط خواستم درددل کنم اما انگار دل شما خیلی پر است.بی خیال شدم .باور کنید.دیگر از این پیش تر نروید.اخر من فکر می کردم شما دوستم هستید.بگذارید این تصور نادرست باقی بماند.

خواهش بزرگی نیست .باور کنید.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه بیست و دوم دی 1385  |
 دفاف
سازرابرمی دارد.

اولین حرف ها شروع می شود.

می کوبد ارام ارام.

دوست می شویم ارام ارام.

صدابلندتر می شود.

صمیمت ما بیشتر می شود.

اوج می گیردبا ضربه ها تکان می خورد

.اوج می گیریم.حرفهایش را برایم می گوید.یادداشتهایش را می خوانم.یادداشت هایم را می خواند.

پرواز می کند.صدادر سالن می پیچد از خود بیخود شده.زیبا می زند ان قدر که برایش دست می زنند بی اختیار.دست می زنم بی اختیار.

نزدیکیم ان قدر که تکه های اطرافیان را باید نشنیده بگیریم.

کم کم ارام می شود.صدا پایین می اید. ضربه ها ارامتر.

دیگر همدیگر را نمی بینیم.نه کم می بینیم

دف را می گذارد کنار دستش روی زمین.

عقب می رود ته ذهنم.

هراز گاهی دستی به دف می کشد.به پوسته نرمش.

هرازگاهی یادش   می افتم شاید هم خوابش را می بینم.

حالا ،سلام.امری ندارید؟

نه.

واسلام.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه پانزدهم دی 1385  |
 اعتراف
از شب یلدا ده روز گذشته.اما چون میترا به این بازی دعوتم کرده،دوست دارم دعوتش رو جواب بدم.

۱-تو قیافه من یه حالت معصومانه است که من شدیدا فکر می کنم احمقانه است و ازش متنفرم.

۲-هیچ وقت دوست نداشتم سیگاری باشم اما هدیه گرفتن فندکی که برام عزیز شد،سیگاریم کرد.

۳-رفتار من خیلی ابلهانه است.با خیلی ها یه جوری رفتار می کنم که مطمئن می شن،ازشون متنفرم در حالیکه دوستشون دارم و خیلی ها رو که حا لم رو بهم می زنن تحویل می گیرم.

۴-هشتاد درصد کارهایی که می کنم تو رودرباستی با دیگرانه.

۵-چند ساله دندون درد عذابم می ده اما فقط به خاطر تنبلی این درد رو تحمل می کنم.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه دهم دی 1385  |
 مارمولک ته جیب
قیافه تو یه جوریه.ادم بعد از چندبارنگاه کردن حس می کنه خوشگلی.

برگردنگاه کن.یه بار،نه ده بار،اصلاصدبار.

قیافه من همونه که بود.

همون چشم های غمگین.همون دماغ گنده وکج،همون لبهای خشک شده.

"زیبایی،زیباشناس می خواد"

این جمله تو گوشم می پیچه و می خندم.

یادمارمولک ته جیب می افتم.مارمولکی که درد کهنه ای رو یادم اورد.دردی کهنه.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه دوم دی 1385  |
 
 
بالا