تغییرات پشت سر هم روی سرت اوار می شود.تو چاره ای نداری جز اینکه انها را بپذیری اخر نمی خواهی از این بازی حذف شوی.
می گوید مسئول یک صفحه جدید.
مثل اکثر اوقات روی حرفش نه نمی اوری،اما خودت را می خوری .تو به صفحه اجتماعی دلبستگی داری.
تو،توی لعنتی به صفحات هم مثل ادم ها دل می بندی.اما نه نمی گویی.دلت می گیردو حس اوارگی پیدا می کنی.
حالا دنبال دوستی می گردی تا درددلی...همین.
خانم،شما بادودوزه بازی خوب برد کردید.شما با سابقه کار کم وقلم ضعیفتان مسئول صفحه شدید.خانم شما را چه نیاز به لوندی؟همین طور چتر حمایتی قوی دارید.
خانم شما...
بگو ،خلاصه اش کن من فلان کاره ام.راحت می شوی؟
اقا فقط خواستم درددل کنم اما انگار دل شما خیلی پر است.بی خیال شدم .باور کنید.دیگر از این پیش تر نروید.اخر من فکر می کردم شما دوستم هستید.بگذارید این تصور نادرست باقی بماند.
خواهش بزرگی نیست .باور کنید.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه بیست و دوم دی 1385
|