تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 رفتن
شدزغمت کلبه سودا دلم...

می خواند،باصدایی بلند،یاسین کیف کرده بود.سعید ازدر امد تو:اینجا روزنامه نگاری همراه با پخش موسیقی است.صدای ناظری ارامم می کرد.ازدنیای ناشناخته ای که به ان پاگذاشته بودم،نمی ترسیدم.دیگر نمی ترسم.

می خندید،مثل همیشه.حالا بگونه که همیشه.مثل اکثر وقت هایی که سر حال است.

چای می خورید؟

نه گرم است.

ما اینجااب خنک هم داریم.

نه ،ممنون.

خندید.خنده پخش شد توی صورتش.مثل همیشه.نه که همیشه.

صدای لعنتی موبایل امد.پیداش نمی کردم.وزن هوا صدبرابر شده بود.اما پیدا نمی شد.

ازدر امد تو.موبایل ایشان میان لایه های کیفشان گم شده.

لایه های کیف بهم چسبیده بود.

موبایل پیدا نشد.صداش ماندتوی گوشم.توی گوشش .تا هر از گاهی یادش بیفتد وبعد بلند بخندد.

ازرفتن نگو.هرروز به امید تو وشهرام می ایم این جا.

نرو،دلم برایت تنگ می شود.

برو،حق کاملا با شماست.

روزی که خواستی برو حتما بامن خداحافظی کن.

چشم.حتما.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385  |
 جاذبه مغناطیسی
می دونید جاذبه مغناطیس چیه؟

اشکال نداره.چون من هم درست نمی دونم چیه؟فقط دیروز یه حس عجیبی داشتم.یکی اومد اینجا و من عجیب حس کردم برام کشش داره.چرا؟

نمی تونستم بفهمم.نفهمیدم هم. اما وقتی رفت دوست داشتم داد بکشم وبهش بگم نره .

باز هم بمونه.بدون اینکه هیچ حرفی داشته باشم که باهاش بزنم.

رفت و حس من هم تموم شد اما نتونستم احساسم رو بشناسم.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385  |
 ستاره های مقوایی

 

مي‌ايستند، مقاومت مي‌کنند، از مرگ هم نمي‌ترسند، شايد تنها هراس از مردن در سرزميني دارند که در آن مزد گورکردن بيشتر از آزادي است، اما از مرگ نمي‌‌ترسند.

 مي‌خواهند فضا را تغيير دهند، از استبداد خسته‌اند و خفقان آزارشان مي‌‌دهد. خيلي‌هاي ديگر را هم آزار مي‌دهد،

اما «خيلي‌ها» دوست دارند شانه‌هايشان را بالا بيندازند و همه چيز را به دست مصلحت، قضا و قدر بسپارند.

 اينها اما نه از جنسي ديگرند

 

. با انداختن شانه‌ها به بالا بيگانه‌اند، ياد گرفته‌اند براي به دست آوردن آنچه که مي‌خواهند تلاش کنند و مبارزه

. پس سه قطره خون مي‌شوند، سه ستاره جاويدان.

 از ريخته‌شدن خونشان بر زمين سال‌ها مي‌‌گذرد و آنها همچنان زنده مي‌مانند در يادها و نامشان ماندگار مي‌شود.

. بعضي روزها در تقويم جهاني ثبت مي‌شود و بعضي ديگر مخصوص ايران است؛ 16 آذرماه و گره‌خوردن نام آن با نام دانشجويان هم از همين دست است.

 به تاريخ ايران نگاه کن، نگاهي کوتاه و گذرا، دانشجو پيشرو است، دانشجو مصلحت‌انديش نيست، دانشجو صف اول ايستاده، پس بايد روزي در تقويم را به خود اختصاص دهد؛

 روزي با بهانه‌اي.

 چه بهانه‌اي بهتر از شهيد شنيدن سه دانشجو مي‌تواند روزي را به نام آنها سند زند؟

 صفحات تقويم ورق مي‌خورد، سال‌ها مي‌گذرد، قندچي، بزرگ‌نيا و شريعت رضوي، «سه آذر اهورايي» نام مي‌گيرند.

 هر سال اشکي بود و مشکي، تجمعي و فرياد صدايي خفه‌شده، تجمعي و شعاري.

هرسال 16 آذر، روزي بود بي‌همتا، روزي براي خواستن دوباره آزادي، تجربه دوباره تلاش براي آرماني.

 دانشجو بود و سخنراني که اجازه ورود به دانشگاه داشت، بي‌هماهنگي‌هاي ناتمام.

 هر سال عکس سه ستاره بالاي سر سخنراني که شايد رئيس‌جمهور هم بود خودنمايي مي‌کرد، شوري مي‌داد و هيجاني،

 اما مي‌دانيم امسال شايد اشکي باشد و آهي، اما ستاره‌ها ديگر در آسمان خودنمايي نمي‌کنند. امسال ستاره‌ها بر کارنامه دانشجويان حک شده، پس تجمعي نيست،

 سخنراني به دانشگاه نمي‌آيد، صدايي خاموش فرياد نمي‌شود

، آخر ستاره‌هاي روي کارنامه شوخي‌بردار نيست، مي‌تواند اخراجت کند،‌ همانطور که نمي‌گذاشت ثبت‌نام کني.

 چند ماه است، چشم مي‌دوانيم به آسمان، هر شب، اما ديگر ستاره‌ها را نمي‌بينم،

‌ستاره‌ها هم بي‌معنا شده‌اند و مقوايي.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385  |
 نگاه
ماه را که نگاه می کردم

امدی پشت پنجره و گفتی من؟

تو را که نگاه می کنم ماهها از پشت پنجره می گذرد

و من هنوز چیزی نگفته ام

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه سیزدهم آذر 1385  |
 اتاقی از آن خود
حالا بخواب رو تخت،بالای سرت پرده ها می رقصند. کامپیوتر کنار دستت و می تونی اروم دراز بکشی و سیگار و بذاری گوشه لبت.

دودش بچرخه تو اطاق و تو احساس سر خوشی کنی.

اینجا همه چی اروم دلت برای اطاقی بدون صدای ماشین ها لک نمی زنه،می تونی بخوابی و خودت رو بسپری به دست خیال.

اینجا اطاقی از ان خودت،همین.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه سوم آذر 1385  |
 
 
بالا