تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 بدون عنوان
سردم

مثل قایق روی دریاچه یخ،یخ کردم

سردم

خب برو زیر لحاف

صد لحافم کمم

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385  |
 تولد؟
می گه الله اکبر اذان صبح رو که گفت تو دنیا اومدی اونم هشت ماهه.

چرا عجله کردم بیام تو این دنیا؟

تو این دنیا فیل هوا می کردن؟

حالا چرا با الله اکبر؟ می خواستم متبرک باشم یا مقدس؟

می گه شیرینی بده اونم نون خامه ای؟

شیرینی؟ برای چی؟

لطف کن از مادر و پدرم شیرینی بگیر من برای اومدن تو این دنیا هیچ زحمتی نکشیدم همه زحمت ها رو اونا کشیدن نظر منم نخواستن.

اگه می پرسیدن فریاد می زدم از تولد و اومدن تو این دنیا متنفرم.

رضا همیشه چرت و پرت می گه اما این جمله اش رو دوست دارم.

روز تولد ادم روز گهیه.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه هفدهم آبان 1385  |
 قلم
سر گیجه می گیرم. بین واژه ها گم میشم. واژه ها می برن تو خلسه.احساس می کنم گم شدم .فضا برام مفهومی  می شه بی معنا. گرما اروم میخزه زیر پوستم.با شروع خوندن مطلباش شاد   می شم  .بعد جلوتر که میره منم باهاش اوج می گیرم میدونم وسط ذوق زدگی حالم و می گیره.

عادتش  . اما می خونم تا برسم به اونجا که تیر خلاص و می زنه وبعد دوباره می  یارتت سر ذوق. تا بازم گیج بشم و از این گیجی لذت ببرم.

تموم که می شه می دونم منم و قلمی که نای نوشتن نداره. منم و قلمی که از دیدن خودش حال تهوع می گیره.

اما انگار اینم یه جور  دچار شدن. دچار قلم جادویی شدن.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه دهم آبان 1385  |
 
 
بالا