نمی دونم بد شانسم یا همه چیز اتفاقیه
از قم فرار کردم که از دست خاله زنک بازی های جمعی که مثلا باهاشون دوست بودم خلاص شم.
اما انگار تا کره ماه هم که بری اوضاع همینه دورو برت می گردن تا بالاخره یه موضوع حاشیه ای پیدا شه که هر روز رو اعصابت راه بره.
یاد همنوایی شبانه ارکستر چوب ها می افتم
احساس می کنم مثل شخصیت اول اون داستانم که بیچاره تااون ور مرزهام رفته بودو باز یه بنیادگرا همسایه دیوار به دیوارش شده بود.
مثل اینکه گل ایرانی جماعت و با همین حرفام مخلوط کردن...
دیگه به محفل های به اصطلاح روشنفکری هم امیدی نیست
باید با این اوضاع ساخت یه جورایی سرنوشت محتوم...
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385
|