تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 طبق معمول
امروز يك روز بد است طبق معمول

امروز هم كسي دوستم ندارد طبق معمول

تو هم حتي به من زنگ نزده اي طبق معمول

من هم برايت تلفن نكرده ام طبق...

نه بگذار ببينم انگار اين يك ترانه تازست

من هم كه مي داني عاشق ترانه هاي تازه ام طبق معمول

                                                                     هژير پلاسچي

از هژير متشكرم كه اجازه داد شعر قشنگش رو بذارم رو وبم.راستش اين شعر با خيلي از روز هاي زندگيم تناسب ...

بي خيال....

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه سی ام مهر 1385  |
 فرار
نمی دونم بد شانسم یا همه چیز اتفاقیه

از قم فرار کردم که از دست خاله زنک بازی های جمعی که مثلا باهاشون دوست بودم خلاص شم.

اما انگار تا کره ماه هم که بری اوضاع همینه دورو برت می گردن تا بالاخره یه موضوع حاشیه ای پیدا شه که هر روز رو اعصابت راه بره.

یاد همنوایی شبانه ارکستر چوب ها می افتم

احساس می کنم مثل شخصیت اول اون داستانم که بیچاره تااون ور مرزهام رفته بودو باز یه بنیادگرا همسایه دیوار به دیوارش شده بود.

مثل اینکه گل ایرانی جماعت و با همین حرفام مخلوط کردن...

دیگه به محفل های به اصطلاح روشنفکری هم امیدی نیست

باید با این اوضاع ساخت یه جورایی سرنوشت محتوم...

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385  |
 سهمی از زندگی
تو خودمم حالم گرفته از توحید تا سر ازادی رو پیاده می رم تا از ترافیک وحشتناکش خلاص شم. درست نمی دونم به چی فکر می کنم ذهنم و دو جفت چشمی که همش حس می کنم روم سنگینی می کنه پر کرده. داغونم و به قول مسعود لجن خاطره های گذشته رو هم میزنم. نشسته کنار جوب پیر مرده جلوش یه عالم برگ گل قرمز صدام میکنه دستش یه غنچه گل صورتیه میگه خانوم این امروز سهم شماست سهمم از زندگیه امروزو می گیرم خیلی سهم نابیه دوستش دارم. خوشحالم.
|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در سه شنبه یازدهم مهر 1385  |
 دیگه نیست اما.....
گفتم رضا یول

گفت بهش می گم

فکر کردم شوخی می کنه اما هفته بعد رضا اومد

گفتی من یولم؟

خجالت کشیدم و خندیدم

بعد از اون باهاش دوست شدم می دونستم خیلی مشکل داره یه دفعه هم جدی رفت خودکشی کنه و برگشت

فکر می کردم بهتر شده همه می گفتن بهتر شده اما انگار از گفتن خیری ندیده بود روزه سکوت گرفته بود.

از کوه خودش و پرت کردو مرد اول ناراحت شدم اما بعد از جسارتش حال کردم وقتی اومد خوابم حواسم نبود مرده که بهش بگم دمت گرم خیلی شجاعی.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه پنجم مهر 1385  |
 دزدی خواب
باز دوباره یکی خوابم رو دزدیده.درست نمی دونم کیه فقط راجع بهش می تونم حدس بزنم

کاش می فهمید چقدر داره ازارم میده و بی خوابی چقدر داره داغونم می کنه

ازت عاجزانه تقاضا دارم بیا خواسته ات رو بگو و خوابم و پس بده

باور کن بهت نه نمی گم باور کن......

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه یکم مهر 1385  |
 
 
بالا