تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 فروش زنان
شاید خنده دار به نظر برسه شاید هم باور نکنی اما خوب واقعیته

تو این مملکت به صورت خیلی رسمی زنهای روستای نوراباد نهاوند و سوار ماشین می کنن می برن شهر و می فروشن

درست مثل گوسفند روشون قیمت می ذارن چونه میزنن و بعد زن رو می فروشن به شهری هاکه می تونن خرجشون و بدن

حالت از شنیدن این خبر به هم خورد؟

مهم نیست واقعیته نمی خوای باورش نکن.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه بیستم شهریور 1385  |
 یک دقیقه
همش بغ می کنی می شینی اینجا

تو زندگی تو هیچ دوره ای هست که بگی خوب بوده؟

 چرا بوده یه دوره خاص...

یه دقیقه خوشبختی برای توجیه یک عمر کافی نیست؟

چرا . اما..

نه داداش نمی شه هر  چی فکر ش و می کنم زندگیم با اون یه دقیقه که تموم شده توجیه نمیشه

چقدر به اون یه دقیقه فکر کنم؟

کم میارم بعد مجبور می شم موسیقی درمانی کنم بغ کنم بشینم اینجا .

باید  یه فکر دیگه ای بکنم. چند وقت دیگه موسیقی درمونی هم جواب نمی ده.

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385  |
 تفاوت
همه دوست دارند متفاوت باشند،یکی  به مد تازه لباس  متوصل می  شه،یکی ماشینی عجیب غریب پیدا می کنه،یکی دیگه مدام حرف از خوندن کتابا یی می زنه که هر کسی نمی خو نه،اون یکی هم تموم تهران و می گرده تا یه ساز تک گیر بیاره سازی که فقط اون داره...

خلاصه هر کی هر کاری از دستش بر میاد انجام می ده تا یه جوری فر یاد بکشه ایهاالناس من با شما فرق دارم،من بین این همه ادم گم نمی شم.

نه دوست دارم این موضوع رو گردن مدرنیته  نیم بند موجود تو ایران بندازم نه دلم می خاد از فرد گرایی حرف بزنم

من...

من فقط حس می کنم بین هفتاد میلیون ایرانی گم شدم.

 من نه متفاوتم نه متفاوت می شم.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385  |
 باز هم افسردگی
در راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با اینکه ناله می کشم از دل که آب آب

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پرکن پیاله را....... 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه دهم شهریور 1385  |
 سيگار
تاحالا زياد حقوق گرفتم باور كنيد پول هم تو زندگي ديدم.

اما امروز كه حقوق گرفتم مثل بچه اي شده بودم كه پول دادن دستش دوست داشتم يه عالم چيز بخرم

از جلوي تمام مغازه ها رد شدم كيف ،كفش،روسري،كوفت ،زهرمار،

حوصله هيچ كدوم و نداشتم فقط دوست داشتم يه پاكت سيگار بگيرم برم بشينم رو پله هاي اينده نو

همون جا كه پسرا مي شينن سيگار بكشم و به چيز هايي  که خیال مي كنم مهم فكر كنم..

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه ششم شهریور 1385  |
 قدرت ایمان
دیگه پیر شدم هر طرف که سرم و می چرخونم یکی حرف از پیری و رخوت می زنه اما کیر کگور میگه

ان کس که همشه در ارزوی بهترین چیز است سرخورده از زندگی پیر می شود و ان کس که همیشه مهیای بدترین چیز است زود هنگام پیر می شود اما ان کس که ایمان دارد جاودانه جوان می ماند.

می گه این حرف و قبول ندارم چون درد من جوون بودن نیست این حس پیری اخرش خوشاینده

من ایده ال گرام خانوم بیگدلی.

می گم همینه که احساس پیری داری.

از کنارش رد می شم...

خانوم بیگدلی چرا احساس پیری می کنه؟

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه سوم شهریور 1385  |
 
 
بالا