تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 ايسم ها

دوم يا سوم راهنمايي بود و اندامش اين قدر لاغر و باريك بود كه فكر مي كردي با وزيدن نسيمي كمرش خم مي شود سر تا پا سياه پوشيده بودو همراه مادر بزرگش از در خانه امد تو.

مادر بزرگش را مي شناختم زني پير بود با همسري معتاد كه براي دراوردن خرجي  ، خانه مردم كار مي كرد.

اما او را تابحال نديده بودم صدايش ميزدند الهه.

ظرفها را شست  ، سفره انداخت و جبران دستهاي پير مادربزرگش را كرد.

ميهمانها امده بودند تا خريدهاي تازه عروسي را به ديگران نشان دهندو صاحب خانه هم حسابي خرج كرده بود تا شامي خورند خريد خانواده داماد جلويشان بگذارد.

شاد بودند خريدهارا باز مي كردند ، دست مي زدنددو........

الهه پذيراني مي كرد و با همان اندام ضعيف  بار خرج خانواده اي را به دوش مي كشيد.

اولين كس اين چنيني نبود كه مي ديدم و اخرينش هم نشدو.......

فتسفه عتم خوانده  سر به سرش مي گذارم و ميگويم فلاسفه پفيوزهاي تاريخند و به فكر مي روم ،

جامعه شناس كه ادعاي كاربردي دارد  براي حل اين معضلات چه مي كند؟

روز ها و هفته ها را پشت صندلي هاي كلاس  ،نيمكت هاي سلف و ميز انجمن گذراندم  ،

يكي امد از خلق، توه ستمديده ،  طبقه كارگروجامعه بي طبقه حرف زدو نويد حل مسايل بشريت دادو ديگري

ازدست نامريي "ادام اسميت" حرف زدو اينكه گسترش سرمايه داري نهايت امر نوعي عدالت با خويش مي اورد.

من سرگردان كه با وجود اين همه نظرات زيبا چرا هيچ چيز تغيير نمي كند؟

بعضي اوقات فكر مي كنم اين قدر"ايسم "ها احاطه مان كردهاند كه دنياي واقعي را نمي بينيم.و شايد ادعاي كاربردي  بودن داشتن ادعايي واهي است و ما هم –جامعه شناسان- پفيوزهاي تاريخند........

گيجم و.......

 

 

 

 

 

 

ا

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه بیست و سوم دی 1384  |
 روز اول دي ماه

واين منم زني تنها

در آستانه فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده زمين

وياس ساده و غمناك اسمان

و ناتواني اين دستهاي سيماني...........

امروز روز اول دي ماه است

من راز فصل ها را مي دانم

و حرف لحضه ها را مي فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

وخاك خاك پذيرنده

اشا رتيست به آرامش

روز اول دي ماه كه مي شود هميشه اين شعر را مي خوانم وبه سراغ همان ديوان فروغ قديمي مي روم. ديواني كه شايد رنگ سياه جلدش و خاطراتي كه پس آن نهفته بيش از زمستان و روز اول دي دلگير است.

گاهي فكر مي كنم خوش بحال فرو غ كه راز فصل ها را مي دانست.من با تمام ادعا ها يم نمي توانم بفهمم پشت اين بار سنگين لحضه ها و آمدو شد فصل هاي رنگا رنگ جه نوشته؟

صدايش در گوشم مي پيچد:درست روز اول دي ماه ساعت چهار صبح بود كه خود كشي كرد.

نمي دانم درد ناك است يا خيال انگيز كه كسي عزيزترينش را در ساعت و زماني كه در حافظه بسياري نقش بسته از دست بدهد؟درست بعد از شب يلدا شبي كه ديشب فرياد سر مي دادند جشن ملي است.

بگذريم....

تا چند روز ديگر هوا سرد مي شود درختان لخت و فضا دلگير و چقدر گذران زمستان سخت است.........

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در پنجشنبه یکم دی 1384  |
 
 
بالا