تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 راننده تاكسي
مدتي است احساس مي كنم شبيه به راننده تاكسي ها شده ام.تا مي نشينم توي ماشين كه راه بيفتم از پونك به سمت سيدخندان يا برعكس نطقم باز مي شود و شروع مي كنم به سخنراني.

پيش تر ها از دم هايي كه مرتب توي اطاقك كوچك تاكسي اظهار فضل مي كردند اعصابم خرد

مي شد.اما نمي دانم چند وقتي است چه مرگم شده؟گراني خيلي فشار اورده؟كار؟فقري كه توي چشم بسياري موج مي زند؟يا مرتب حساب دودوتا چهار تا كردن براي كم نياوردن پول؟

خلاصه هرچه كه هست ارام مي خزد زير پوستم و منتظر كوچك ترين اشاره اي هستم تا شروع كتم به غر زدن.به تكرار اينكه با قيمت هوار تومان نفت چرا ما دسته جمعي توي نكبت فرو مي رويم بي خيال؟

از اينكه جو امنيتي شهر بعد از يك سال ديگر كلافه ام كرده.از اينكه بالاخره معلوم شد هر چه سر ما

مي ايد از وجود مبارك كسي است كه معلوم نيست سالها پيش چرا ناپديد شده و كدام زمان نامعلوم قصد امدن دارد؟ـالبته اگر امدني باشدـ

از اينكه....

راننده تاكسي شده ام تمام  عيار.همين.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387  |
 جایی میان راه

امدی جانم به قربانت ولی حالاچرا

بی وفا حالا که من افتاده ام ازپا چرا

امدی؟نه.تو هیچ وقت نیامدی.همیشه ماندی جایی میان راه.گفتی سیگاری بکشم .لبی تازه کنم و ادامه راه را بروم.اما نشد.ماندی همانجا میان راه.سیگار روشن کردی پشت سیگارو گفتی می روم اما نیامدی.

شاید هم اصلا داستان ،داستان کشیدن سیگار نبود.نیت کردی که بیایی .اما بعد دودل شدی.اگر بروم و به مقصد نرسم.اگر دیر رسیدم.اگر مسیر اشتباهی شد.نه.تو اصلا راه نیفتادی.هیچ وقت نیامدی که من بخوانم دیر شده.

شاید هم روزی راه افتاده ای تا میانه راه امده ا ی.من تو را دیده ام با چشمانی عجیب که خاص تو بودو بعداز دیدن تو محو شد.دیگر نشد.نتوانستم ان چشمه ها را پیدا کنم.تو امدی و از میان راه برگشتی.

چرا؟نمی دانم.شاید خودت هم نمی دانی.نمی دانستی

راه کدام بود؟نقشه راه چه بود؟نمی دانستم.هزار بار این راه بی نقشه را از سر به ته رفتم تا روزی زیر لب بخوانم امدی جانم به قربانت....

اما نشد.تو میان راه ماندی .یا نه. راه نیمه امده را برگشتی .مسیر را پایان دادی به همان عجله که شروع کرده بودی..

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 زمزمه
از اون روز صبح شروع شد.یک دفعه دلش خواسته بود یک مسیر کوتاه را پیاده برود.راه می رفت و لباسهای ادم ها را دید می زد.انگار دید زدن کار دستش داد.هر لباس قشنگی که می دید تا

می خواست توی دلش ابراز عقیده کند که چه زیباست .زمزمه ای بیخ گوشش می گفت:"چه فایده؟چند روز بعد می میرد و دیگر این لباسها به دردش نمی خورد."

زمزمه ها از ان روز صبح شروع شدو مرتب ادامه پیدا کرد.اول سعی کرد نشنیده بگیرد.اما دیگر نشد .از حد گذشته بودند.

خوابیده بودند روی تخت .شجریان می خواند "... او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد....."

سر درد دلش بالاخره باز شد.ارام و عادی اعتراف کرد که چند روزی است زمزمه هایی می شنود.

اشک پر شد توی چشم پسر:"می خواهی من را اذیت کنی؟"

قصد ازارنداشت .ساکت شد.

شجریان همچنان می خواند"...یارب تو ان جوان دلاور نگاه دار

 کس تیر چشم  گوشه نشینان حذر نکرد..."

اشک بود واشک.

پسر بلند شد.گفت اهنگ را عوض می کنم.صدای بامزه مارتیک توی اطاق پیچید:"بهار بازم می یاد

 عشقو می یاره..."

بلند شد.رقصید تا فضا عوض شود.رقصید تا سرش گیج رفت.افتاد.

زمزمه ها دروغ نمی گفتند.دروغ نمی گویند.

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  |
 شيريني نخودچي
شب عيد را دوست داشتم باتمام وجود.بچه كه بودم مي مردم براي روزهايي كه مامان خانه تكاني

مي كرد.هوا ي لعنتي قم هنوز سرد بود و بوي عيد توي فضا مي چرخيد.مي رقصيد و من فكر مي كردم درست مي نشيند بالاي سر من.تنها بالاي سرمن.شب عيد خوب بود اگر مامان و بابا مطابق معمول هميشه دعوا نمي كردندو استرس نمي شد قسمتي از وجود من. از وجود ما.

امروز خانه تكاني كرديم .خانه پنجاه متري را شستيم و سابيديم.پرده شسته شد وپرده تميز من را برد تا سالهاي دور.

ان سال كه هنوز مدرسه نمي رفتم.بابا پيش از عيد خريد كرده بودو ما دزدكي شيريني هاي نخودچي را مي خورديم.امروز رفتم تا تنها سالي  كه شب عيد دعوا نشد.انگار يك دنيا شيريني نخودچي خوردم.

صداي ثمره توي گوشم پيچ خورد كه عجله كنم.نكند مامان سر برسد.مامان؟

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه سوم اسفند 1386  |
 تو خود حدیث مفصل بخوان...
دل ما که در تهران زندگی می کنیم و بعضی اوقات به پایتخت نشین بودنمان می بالیم چند وقتی است که برای حس کردن افتاب داغ تنگ شده است.حدود یک ماهی است که چشم می دوانیم به اسمان تا خورشیدی غیر از خورشید بی جان زمستان را ببینیم و بسیاری اوقات از دیدن ان هم ناامید می شویم.اما افتاب به انها که در جنوب ایران زندگی می کنندهم این روزها بی چشمداشتی می تابید.

تو نمی دانی چه سخت بود دیدن حاشیه نشینان شهر بندر عباس.انها که انگار خورشید هم از زاویه مضایقه نگاهشان می کرد.مردمی که در انتظار دیدار رئیس سازمان بهزیستی بودند.البته فقیه به  حاشیه شهر امدو درجمع ما که خبرنگار بودیم از خدمات اجتماعی سرشار گفت.

فقیه می گفت و پشت سرش کودکان جنوب میان خاک وخل بدون اینکه خدمت اجتماعی خاصی دریافت کرده باشند بالا وپایین می رفتند.با سرو وضعی اشفته.شبیه...

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 دونده
مي دويد باانرژي و انگيزه اي كه من درتمام عمرم حس نكردم .تجربه نكردم.مي دويد براي گرفتن حقي كه تنها يك قران بود.يك قراني كه بابت فروش ليوان اب يخي مي خواست.مي دويد در كوران زندگي  بي وقفه و من چه ناچيز بودم در برابر ان همه تلاش بي انكه لحظه اي افسردگي جاي ان را بگيرد.

خانه نداشت و وسايلي كه به ان بنازد اما شاد شد با خريدن لامپي سوخته.لامپي كه نور نداشت اما بود.

بيش از يك ساعت فيلم" دونده" را ديدم و با بعضي صحنه هايش گريه كردم .براي فقري كه گريبان اين ملت را گرفته اشك ريختم و زير لب خجالت كشيدم از خودم.از رخوتي كه هر از گاهي وجودم را مي گيرد.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه یکم دی 1386  |
 مرغ عشق
نازی جان!

مرغ عشق از قفسش در رفته

شیرین خانوم تو حموم سونا

حوصله اش سر رفته

اونم از فرهادش

تیشه شو داده به اسمال اقا

جاش یه دیزی خورده

بی معنا.بی نعنا....

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386  |
 بس ناجوانمردانه

روي برگهاي زردونارنجي راه مي روم.باران مي ايد،نم نم.از اين باران و هواي دلگير پاييز متنفرم.نمي توانم غروب دلگيرپاييز رادوست داشته باشم.اين خورشيد لعنتي كه حالا اين روزها رنگ جالبي هم ندارد افسرده ام مي كند.افسرده تر از قبل.افسرده تر از هميشه.نمي توانم بفهمم چراشاعري كه سالها پيش فكر مي كرده "شب با روز يكسان است"پاييز را پادشاه فصل ها فرض مي كرده و حتي باغ بي برگي را هم زيبا مي ديده.

سرما امده .مهدي تنفر من از سرما را جدي نمي گيردو مي گويد هرسال زمستان مي خوابيدي و مي خندد مثل هميشه.

اما من نمي توانم همان لبخندهاي لاغرو غمگين را هم در پاييز داشته باشم.

هوا بس ناجوانمردانه دلگير است.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه سوم آذر 1386  |
 تولدی دوباره؟

 از اون صبحی که موذن الله اکبر گفت  و من دنیا اومدم.امروز دیگه بیست و شش سال گذشت.

تو می گفتی کاش چندباره متولد شوی و  می خندیدی

بی این که بدانی چقدر به این تولد دوباره فکر کردم.

به تولددوباره فکر کردم و حس پیری که  پارسال شهرام از ان صحبت می کردم و من نمی فهمیدم چیست.

به قول قیصر:

انگار مدتی است احساس می کنم

خاکستری تر از دو،سه سال گذشته ام

احساس می کنم که کمی دیر است

دیگر نمی توانم

هر وقت خواستم دوباره متولد شوم

فرصت برای حاثه از دست رفته است.....

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386  |
 برای النازی

هوا سردو سیگار می چسبید.سیگار می چسبید وقتی که  من پارسال زمستان توی کوچه به افرین قدم می زدم و به تو فکر می کردم به دوستی که رفت بی تو ضیحی و به خاطر سوئ تفاهمی.

به تو فکر می کردم که برایم نوشته بودی سه مرتبه وسایل لازانیا خریده ای و دلت نیامده درست کنی.

امروز اما هوا سرد نبود و باز سیگار می چسبید وقتی که رفتی .دوباره بی سر وصدا رفتی تا این بار کسی سود کند از در اوردن صفحه ای که تو زیر بارش نمی رفتی.

گفته بودند هر وقت پایت را داخل روزنامه جدید می گذاری بالا سرت را نگاه کن بگو :امروز امدم  و کی باید بروم؟

من نگاهم را دزدیدم  از لگو ی اعتماد وقتی که داخل می شدم و به رفتن تو فکر نکردم.رفتن تو که تو بودی. 

تو که کمکم می کرد ی بی هیچ چمشداشتی.

این خیابان خواجه عبدالله امروز چقدر کش می امد وقتی رفتن تورا به خاطر سود دیگران هی جلوی چشمانم تصویر می کردم.هر قدم انگار فحشی شده بود که تا اعماق وجودم را می سوزاند.

 وحرف یاسین توی سرم چرخ می خورد:مادر می گفت روزنامه نگاری عین مرده شور بودن است.

  

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه نهم آبان 1386  |
 
 
بالا