تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 لحظه های ناب
برخلاف همیشه زمان زود می گذرد و من نمی توانم دلیلی قانع کننده برای آن پیدا کنم.نمی توانم دلیل آن را وجود دوستانی بدانم که چند هفته ایست با آنها همکار شده ام و دوستشان دارم.من برخلاف همیشه دوست دارم به روزنامه بییایم و از این "اعتماد"لعنتی بدم نمی آید.حس روزهایی را دارم که به آینده نو می رفتم و چه خوش می گذشت کنار دوستان و دبیر سرویسی که خودم را مدیونش می دانم تا همیشه.روزها و لحظه ها زود می گذرند و من از روزهای تعطیل بدم می آید .نمی خواهم مثل همیشه به تشک بچسبم وفکر کنم تنها یک روز تعطیل دارم  پس گور پدر همه دنیا .روزها زود می گذرند.چرا؟دلیلش را تو بگو که می دانی.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه هشتم خرداد 1388  |
 شب عید
 1-نشسته ام کنار تو روی کرسی با خودم فکر می کنم چرا تو هم مثل بچه ادم نمی روی زیر کرسی بخوابی و جوابی ندارم.به کارهای عجیب و غریب تو که شبیه هیچ بچه دیگری نیست عادت دارم.به  جملاتی که از دهانت می شنوم و معنی اش را نمی فهمم.می دانم تو خیلی باهوش هستی .این را از همه شنیده ام.مامان همیشه به تو می بالد و جمله خانم مدیر دبستان را تکرار می کند که می توان کلاسی را برای اداره بدست تو سپرد.تمام  ارزوهای بابا خلاصه شده در وجود تو و من دوست دارم ادای تو را در بیاورم .اما نمی توانم .تو پر حرفی و خوش سر وزبان.دنیایی از انژی..امسال ماه رمضان وسط تابستان بوده و تو با وجود اینکه تنها نه سال داشتی تمام روزه هایت را گرفته ای و مامان ،با با و عمه ها مرتب این جمله را تکرار می کنند.تو ،تو هستی.

2-دوست داری بازی کنی.دست من را هم می کشی .هر چند می دانی رفیق نیمه راهم.وسط بازی که وقت خواب می شود دیگر دلم نمی خواهد بلند شوم و باز ی را نیمه کاره رها می کنم.تو هم دنبال هم بازی بهتری می روی.از مشق نوشتن متنفری و من دوست دارم جورت را بکشم هر چند غر برنی که مشق هایت را بد خط نوشته ام.دوست نداری خربزنی.اما نمی شود.انگار گیر کردی تو رودربایستی.بزرگ تر که می شوی همه معلم های مدرسه راهنمایی از تو تعریف می کنند.تو تنها هم صحبتم می شوی.هر چند خصوصی ترین حرف هایمان را بهم نمی گوییم.راه خانه تا مدرسه را می رویم و می اییم .یاد گرفته ایم ادم بزرگ باشیم.یا دست کم ژست ان را بگیریم.مرتب در باره قدرت خدا و اینکه این بر گ ها ی زرد حالا کود درختان می شوند و جل الخالق حرف می زنیم.از هوش تو ان قدر تعریف می کنند که من کلافه می شوم.حسودی می کنم و هیچی به روی خودم نمی اورم.

تو می روی دبیرستان تیز هوشان و از هم جدا می شویم.

3-تو را از همه بیشتر دوست دارم.هر چند خیلی فاصله سنی مان زیاد است.دوست دارم همیشه از تو محافظت کنم.انگار مادرت هستم.گریه که می کنی دلم کباب می شوم.حس می کنم مامان بی رحم است که مرتب تو را در اغوش نمی گیرد تا گریه نکنی.از مامان به خاطر این رفتارش با تو بدم می اید.چند سا لت بیشتر نیست .کلمات را هم درست نمی گویی اما من برایت درد دل می کنم و حس می کنم میفهمی.بعد سبک می شوم.چهره سفید و تپلت کم کم لاغر و سبزه می شود.راهنمایی که هستی من می روم تهران.دانشجو می شوم .دلم برای تو بیشتر از همه تنگ می شود.دوست دارم قم که می ایم برای تنها تو هدیه بگیرم.دوست دارم خوشحالت کنم .هر چند می دانم از هم دور هستیم و تو دنیایت خارج از خانه است.دانشجو که می شوی و می روی مشهد دلم می گیرد.این قدر روی همین وب می نالم که یکی برایم می نویسد بابا مگه داداشت رفته جبهه؟من خنده ام می گیرد.

 

از شب عید یک ماه گذشت و من با خاطره ان شب مدت ها در روز شادم.همه دور هم جمع بودیم.مثل سالها پیش.سالهایی خاکستری.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  |
 خداحافظ سال نکبتی
می گویند سال که تمام می شود باید به انها که در این سال از دست دادی فکرکنی و انها که تازه امدندو این حرف ها.من کسی را از دست ندادم .کمتر یاد دارم که عزا رفته باشم کل عمرم.اما خیلی ها سال گذشته نمردند و رفتند برای همیشه.انگار که هیچ وقت نبوده اند.دو نفر از ایران رفتند تا زمانی نامعلوم و من شاید تنها حالا دور بودن انها باشد که اذیتم کند.انها که رفتند و وانمود  کر دندمن را نمی شناسند دیگر مهم نیستند.مهم نبودند.دوست دارم به انها فکر کنم که سال پیش در زندگی من پا گذاشتند.دوست دارم به فائزه فکر کنم.به مهربانی بی حدو حصرش.یا به فاطمه.دوست دارم فراموش کنم که تنها یک حادثه روزهای  سال هفتاد و هشت را برایم تبدیل به جهنم کرد.دوست دارم به سال جدید فکر کنم.راحت.بدون استرس.بدون افسردگی.دوست دارم روزهای خاکستری امسال را فراموش کنم.برای همیشه.برای همه انها که ماندندو نگرانم شدند.کمکم کردند.برای خودم و زندگی که جریان دارد چه من بخواهم و چه نه.
|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  |
 روزهای خاکستری

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
كه عشق
پناهي گردد،
پروازي نه گريزگاهي گردد.
آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست
و خنكاي مرهمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست
غبار تيره تسكيني
بر حضور وهن
و دنج رهائي
بر گريز حضور.
سياهي
برر آرامش آبي
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست.
روز ها گذشتند یکی بعد از دیگری من چه عاشقانه این روزها را دوست داشتم.دوست دارم.دست بزرگ و گرم تو را.تو را که تو بودی و تو چه اسان رفتی و دنیایی را هم پشت سرت با خودت بردی.کاش امسال هم شب چهارشنبه سوری برف می بارید و دستبند طلا دور دست من خودنمایی می کرد.روزها تکرار نمی شوند.از نو نمی توان انها را ساخت و تو از اشتباه صحبت می کنی. حالا این منم زنی تنها در استانه فصلی که مهم نیست گرم است یا سرد.حالا این منم با روزهایی خاکستری.بی تو.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 
این پست را با احترام به تمام دوستان پلی تکنیکی ام مخصوصا خواهر عزیزم صدیقه می نویسم.

مرده شور هر چه پلی تکنیکی از دماغ فیل افتاده را ببرند.این جماعتی که حس می کنند تافته جدابافته هستند و دنیا را از دریچه ای نگاه می کنند که کس دیگری قادر به درک ان نیست.دلشان خواست یا چمی دانم هوس کردند.اصلا با تحلیل های فوق بشری انتخابات ریاست جمهوری دور قبل را تحریم کردند و منتظر دست غیبی ماندند که هرگز نیامد و نمی اید.دست غیب تنها به درد انها خورد که رفتند روی صندلی صدای امریکا نشستند بی انکه به بازداشت عده ای در ایران و تحریم و گرانی فکر کنند.بی انکه حس کنند بی خوابگاه ماندن برای دختری شهرستانی یعنی چه و بسیاری بی گناه به دانشگاه راه داده نمی شوند.بی انکه بدانند چرا؟

دوستانی که چندان هم برای من عزیز نیستید مطمئنا اولین حق شهروندی شمایی که از حقوق بشر دم می زنید این است که نخواهید رای دهید.اما من نمی توانم بفهمم شما با این همه ادعا چرا باید میتینگ انتخاباتی خاتمی را بهم بریزید.چه کسی شما را دعوت کرد؟کدام حقوق شهروندی این اجازه را به شما بزرگواران داد؟از خاتمی دلخورید؟می خواهید سر به تنش نباشد؟بسیار خب.بگویید .اما کدام اخلاق اجازه می دهد در میتینگ انتاخاباتی توی سر هم بزنید وزحمت بسیاری را به فنا بدهید؟مرتب تکه کلام شما شده این مارکیسیست های احمق که از تجمع ما سوئ استفاده می کنند و کاش دیروز صحنه تهوع اور زمانی که توی سر همدیگر می زدید را می دید.من مارکسیت نیستم اما از روی شما در شگفتم.

دلم نمی خواست وقتی از اریکه امدم بیرون و سوار ماشین شدم این جمله را از دختر ی که کنار دستم نشسته بود و روی صحبتش با دوستش بود بشنوم.اما شنیدم.

:این ها امده بودند تنها عکس هایشان را نشان بدهند اینها عقده دارند:

دلم گرفت برای همه انها که میدانم چقدر صاقند و راحت به بازی گرفته شده اند.دلم برای امثال صدیقه و بیژن و...گرفت.

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387  |
 سال بد
سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک.
سال روز های دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدایی کرد .
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشک پوری
سال خون مرتضا
سال کبیسه ...

پس کی تمام می شوی لعنتی؟دلهره ها با تو امدندو کاش با رفتن تو هم بروند.روزهای نزدیک عید را دوست داشتم.دوست دارم و حالا ارزو می کنم این روزها بگذرند.این سال کبیسه....

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 تنبون كانت

چرا همه چيز مثل اول نمي ماند؟چراهمه چيز تغيير مي كند؟چرا اين تغيير مثبت نيست؟چرا تغيير براي من رنگ برگشت به عقب را مي گيرد؟چرا بعد از سالها رفتم پيش مامان و دلم نمي خواست برگردم؟چرا بين اين همه ادم كه امدند و رفتند تنها مامان ماند.چرا فقط مامان من را جدي گرفت؟دردها. ازارها.ترسهاو گاه گاه پا به پاي من اشك ريخت و هر بار كه بيشتر ترسيدم .و داغون تر از دفعه قبل برگشتم برايم دعا خواند.برايم دعا كرد.ديگران كجا رفتند؟چه شدند؟انها كه قرار بود بمانند تا هميشه.انها كه گفته بودند سري مي زنيم.انها كه...

رو چراغ باده را بفروز شب با روز يكسان است.

چرا حسين چرا گفتي برگرد تهران خوشحال مي شوم؟چرا احمد چرا مي گويي نرو. دور هم باشيم. صديقه چرا مي گويي در هر صورت نروي بهتر است؟چرا...؟

نه.ازتو نمي پرسم.نبايد بپرسم.بايد مي ديدم.درست مي ديدم.انگاه كه صبور و سنگين و سرگردان عبور مي كردي.نه .از تو نمي پرسم كه مي دانم خسته اي.اصلا همه حق داريد خسته باشيد.از اين چهره عبوس.از شنيدن ناليدن هاي دائم من.

من بچه ننه دلم اغوش بي دغدغه مي خواد.مامان گهواره نداشته ام كجاست تا شايد مريم ناجي و پاكي از راه برسد.

مامان دعايت همراهم است؟مي دانم كه هست.كه دوست داري قم بمانم كه وقت رفتنم دلت مي گيرد و كاش

مي دانستي دل من ....چه اهميت دارد؟

نه .اشباه كردم.يك لحظه را نمي توان كش داد.حسين ديگر نيازي به جوابت ندارم.كش همان به درد تنبون كانت مي خوره. 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 تا...
روی اسفالت های همیشه تازه این بلوار قدیمی قدم می زنم.تنها و چه حس خوبی دارم.زده ام زیر اواز.انگار وسط بلوار نوفسکی قدم می زنم.ماشینی رد می شود.پیرزنی نشسته

پشت فرمان.سرحال.ارایش کرده و من زیر لب می گویم کاش من هم تا پیر می شوم مثل این سرحال باشم.من هم که پیر می شوم؟این جمله متعجبم می کند.برق سه فاز می گیردم.من و پیری؟هیچ وقت نتوانستم پیر بودنم را تصور کنم.حتی ان زمان که معصوم ادای پیر بودن من را در می اورد که چه غر غرو می شوم.همیشه حس کرده ام پیشانی نوشته من عمر کوتاه است.همان طور که پیشانی نوشته بابا عمر طولانی.می دانم که مرگ و زندگی بدست ما نیست نباید خرافاتی بود.اما همین است که هست. من این حس را دارم حتی اگر احساس به اعتقاد صدیقه دروغگو ترین پیشگوی عالم باشد.در هر صورت و با تمام این اوصاف گفتم تا وقتی پیر می شوم ..و این "تا" چه عجیب بود.انگار حالا خیلی شادم و سرحال.احساسم را نتوانستم درک کنم.نمی توانم درک کنم.دنیا یک شکل عجیبی داشت.غریب و من چه سر خوش بودم .بی هیچ بهانه.شادی بهانه نمی خواهد؟نمی دانم.می توان یک لحظه را کش داد تا اخر عمر یا به قول حسین پناهی کش به درد تنبون کانت می خوره؟تو بگو حسین.تو که از من خواستی ذهنم را زیبا کنم.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه پنجم بهمن 1387  |
 اميد به مرده
به مرگ زياد فكر مي كنم.اين واقعيت را نه از خودم مي توانم پنهان كنم و نه از ديگران.مي گويند ترس برادر مرگ است و چه راست مي گويند.هر وقت حالم بد مي شود.ترس و اضطراب و استرس از راه 

مي رسند.مرگ و حس مرگ هم تمام وجودم را پر مي كندمرتب براي مرگ پيغام مي فرستم و خواهش مي كنم كه بيايدوهي به قرص هاي ديازپام فكر مي كنم.به اينكه چند ساعت تنها هستم و وقت براي مردن .بي انكه فرشته نجاتي پيدا شود.

چرا؟چرا نبايد خودم را بكشم؟چون به قول مهدي اين نوع مرگ از روي تنبلي است؟خب باشد.يا نه به خاطر اينكه بابا زير لب خواهد ‍ژكيد كه من لياقت زندگي نداشتم؟خب بگويد.

شايد هم به اين خاطر كه باز به قول مهدي مي رينم تو روحيه ديگران؟

ديگران يعني چه كساني؟ديگران كجاي دنياي من هستند؟ديگران استرس ها و تقلاي من براي نرسيدن به لحظه اي كه به قول داستايوفسكي زمان مي ايستد را چقدر درك مي كنند؟چقدر حس كرده اند؟

من از اين دنيا غير از سفري كه دوست دارم بروم به صحراي موريه هيچ طلبي ندارم.

مي دانم فائزه.مي دانم كه به مرده اميدي نيست.اما....

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه بیست و یکم دی 1387  |
 روزها رفتند و من دیگر ندیدم ....
می خوابم کنار شومینه.از صبح که بیدار می شوم تا خود شب.به ادم ها فکر می کنم.روزهایی که رفتند.روزهایی که می توانندبیایند.کتابها را می چینم کنارم.زبان.جامعه شناسی.رمان.هر از گاهی نوک می زنم به یکی از انها و بعد دوباره غرق می شوم.به تو فکر می کنم.نه به ان یکی.به علامت سوالهای ذهنم.به دبیرستان.شور دوم خرداد.به دانشگاه .به روزنامه.و...

و به این اواخر که چقدر بد گذشت.بر می گردم به اطاق .کنا رشومینه.شب می رسد با صدای سوز که از ان متنفرم.روز تمام می شود ومن مثل هر روز هیچ کار مفیدی نمی کنم.انتظاری گنگ می کشم که گوشی لعنتی زنگ بخورد

و تو یا نه ان یکی چمی دانم اصلا هر کس پشت خط باشد و بگوید کار.روز تمام

می شود و شب و بد خوابی می رسد به انتظار فردایی که مثل امروز است.

دیوار نوشته:لطفا نصیحت ننویسید که می توانی هزار کار بکنی و نمی کنی.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  |
 
 
بالا