تبليغاتX
خراب اباد
توبه ز مستوری
 سال نود،من ،لحظه ها...

1-گفتی "سرم برود قولم نمی رود".دوست داشتم این جمله را باور کنم.دوست داشتم باور کنم تو بقیه فرق داری و نمی گذاری  روزی "والیوم جاتو بگیره".اما رفتی و من حس کردم ،نباید باور می کردم که قول توهم قولی بوده که می توانستم روی آن حساب کنم.اما  من همیشه هم درست حس نمی کنم.قول "تو"،قول "تو" است."تو"یی که با دیگران فرق داری.نه،سرت می رود و نه قولت.کنار من نماندی اما  روزها را یکی بعد از دیگری  ،با من گذراندی .آخر سر هم طاقت نیاوردی.باز برگشتی و جایی نزدیک من سکنی گزیدی.تنها پس پشت پیشا نی تو شراب است و کبوتر.تنها تویی که  پیک های شراب شهد منیو را باید ،به سلامیت زد.تنها "تو"یی که گفتی این "پیک به سلامتی تو" و قاعده دیگر نشد. تورا به وسعت دوست داشتن دوست می دارم.

2-گشتن جاده های سر سبز در دل شب و هوای نیمه خنک،بیدار ماندن تا صبح ،فیلم نگاه کردن و سیگار کشیدن توی حیاط خانه خودم،خاطراتی است که از تو برایم یادگار مانده.تویی که مهربان بودی و هستی.تویی که آخر تمام خاطرات دوستی ات به قهری بچگانه ختم شد.قهری که من ندانستم ،چرا شکل گرفت و دلیلش چه بود،تنها سنگینی اش روحم را آزار داد و از دست دادن دوستی که دوستش داشتم ،همراه آن به خانه و وجودم آمد.

3-بعد از ده سال تو را دوباره دیدم.تو را که مثل ده سال پیش وراجی،مهربانی ،همچنان اهل سیاست ،شعر و نوشتن هستی.با تو گپ زدن ،بعد از ده سال ،اندازه همان ده سال پیش شیرین است.تویی که دوستی ات را بی دریغ،نصیبم می کنی.خیلی وقت ها ناجی ام شدی و گره های ذهنم را باز کردی.تو یی که خوب می دانستی و می دانی هدیه غیر منتظره ،ازهر چیزی ،بیشتر شادم می کند و خوب خوب من را می شناسی.شاید ،چون خیلی بهم شبیه هستیم.خودت را خوب می شناسی و من را هم.

4-تو "ریگ کف جویی".همه می آیند و می روند ،اما تو همیشه هستی.کنارمی.هر وقت باید ،باشی هستی و کمکم می کنی.دوستی با تو برای من از جنس دیگریست.جای تو را هیچ کس نمی تواند پر کند.حتی اگر ماه ها هم نبیمنت ،می دانم آن قدر دوست و صمیمی هستیم که وقتی به یکدیگر نیازی پیدا کردیم،آن یکی دست به سینه در خدمت است.حالا دیگر بعد از این همه سال ،نمی دانم "استاد"صدایت بزنم،"رئیس"،یا "دبیر سرویس".همان ،اسمت را می گویم تا تو بگویی "هان".جواب من یکی را با احترام نمی دهی که بگویی"بله".البته من هم جواب تورا.هر چه هست ،همچنان بهترین،دوستمی . من قلم و کارم را مدیون تو ام. 

5-اتفاق ساده تر از آن بود که فکرش را بکنم.تنها یک بار تو را دیده بودم.آن هم سه سال پیش.دروغ چرا؟سه سال پیش که دیدمت حس کردم ،فکر می کنی از دماغ فیل افتاده ای.بعد از سه سال هم ،دفعه اول که تو را دیدم ،حس کردم ،سه سال  پیش چه  خوب شناخته بودمت.اما تو ،شدی کسی که حرفم را می فهمد.آن قدر برای هم ،حرف برای گفتن داریم که از هشت شب تا هفت صبح فردا یک بند حرف می زنیم و آخر سر که دیگر فک هایمان ،یاری نمی کنند،می خوابیم.به خانه  ام  که می آیی ،پاتوق فرهنگی دونفره داریم.نوشته هایمان را برای هم می خوانیم و بحث می کنیم. چرا روده درازی می کنم؟من و تو زبان همدیگر را خوب می فهمیم.همین.دوستت دارم.دوست تازه کشف شده ام.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه بیست و ششم اسفند 1390  |
 مرتضی

ماه د ر نمی آد این جا مر تضی...

تو که نباشی ماه در نمی یاد این جا.نه این که هر شب چراغی که نامش را ماه می گذارند درآسمان ندرخشد.شب هایی که ابری نباشد،چراغی آن دورها کورسو می زند.گاهی  با نور بیشتر و گاهی نور کمتر.اما من نمی توانم نامش را ماه بگذارم.تو که نباشی این جا ماه در نمی آید مرتضی و من تنها چراغی که دیگران نامش را ماه می گذارند را بهانه می کنم تا هرشب نگاهش کنم . به این فکر کنم که چه قدر دلم برایت تنگ است.

پس هر کویر یه کویر دوباره....

ما در شهری کویری پا گرفتیم . هر کدام خواستیم طوری از آن فرار کنیم و به شهری دیگر پناه

ببریم . این شد که تو از شهری که کیلیومتر ها با من فاصله دارد سر در آوردی .من حالا در شهری غیر کویری هستم . حس می کنم بدون تو همه جا کویر است و پس هر کویر ،تنها کویری دو باره است که من را یاد همان شهر نفرین شده می اندازد که در آن پا گرفتیم . گاهی حس می کنم کاش هر کدام نخواسته بودیم ،طوری از شهر نفرین شده فرار کنیم شاید ،حالا کنار هم بودیم . تو کیلیومترها از من فاصله

 نداشتی ،مرتضی....

بارون نمی یاد این جا مرتضی...

چه در کویر باشیم و چه در شهری دیگر فرق نمی کند،تو که نیستی بارون

نمی یاد ،مرتضی.هر از گاهی قطراتی از آسمان بر زمین می بارد.دیگران آسمان را نگاه می کنند و می گویند،آسمان چه دل پری دارد.انگار که سیل می بارد.اما من هر چه نگاه می کنم و هر چه در خیابان ها قدم می زنم بارونی حس نمی کنم.آخر بارون وقتی می بارد که توباشی.هر وقت آسمان دلش پر باشد و قطراتی را نسیب زمین کند که باران نمی بارد.بارون تنها وقتی می بارد که تو باشی و با تو پرسه بزنم و سیگار بکشم.بارون ، با بودن تو کنارم معنا پیدا می کند،مرتضی...

فقط شب ها رو می  شمارن...

روزها همه هیچ می شوند،وقتی تو نباشی مرتضی.شب است و شب و شب.تاریکی پشت تاریکی و امیدی به آمدن روز و طلوع خورشید نیست.خورشید تنها وقتی تو باشی طلوع می کند،مرتضی.توکه نباشی خورشید با من قهر می کند. اصلا شاید یک جورهایی لجبازی می کند.هر چه انتظار طلوعش را می کشم که انتظارم بیهوده است،مرتضی.خورشید آخرین بار،وقتی که می رفتی از من خداحافظی کرد و صدایش در گوشم ماند که وعده بعدی ما باشد برای روزی که مرتضی آمد.تو که نیستی ،شب ها را می شمارم.خورشید در نمی آید .می دانم مرتضی.می دانم انتظار برای طلوع خورشید  وقتی تو نیستی بیهوده است...

راه ها همه بستن...

از هر طرف می روم به بن بست می رسم ،مرتضی.هیچ کوچه و خیابانی با من سر یاری ندارد.کوچه ها و خیابان ها حق دارندمن را تنها به بن بست برسانند،آخر تو که این جا نباشی کوچه ها باریکن و هر چه قدر آن ها را بالاو پایین کنم . از ته به سر بروم و برعکس،جز بن بست به جای دیگری نخواهم رسید.کوچه ها فقط وقتی تو باشی وهم پرسه من،یاری می کنند و بن بست ته آن ها برداشته می شود و می توان از آن ها راه به جایی برد.مرتضی.کوچه ها تو که نیستی بن بست و باریکن مرتضی....

 

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در سه شنبه یازدهم بهمن 1390  |
 رفیق هم پرسه

از سال های دور می آیی و نزدیکی.نه این که فا صله ای میان ما نباشد یا خانه ات با خانه ام چند قدمی فاصله داشته باشد.نه.خانه ات دور است.نه،جایی در یکی از محلات  این شهر بزرگ بلکه چند کیلیومتر از من دوری.اما دوری و نزدیک.همیشه هر چه پارادکس بوده ،دروجودت جمع شده و این هم یکی از آن هاست.نمی دانم چندین بار،سر برشانه هایت گذاشته ام و گریسته ام.چند بار برایت درد دل کرده ام.چند بار زخمی تازه خورده ام و تو با صبوری و دوستی که خاص خودت است ،کمکم کرده ای.تنها می دانم ،همیشه در حقم دوستی کرده ای.بی توقعی."محض رضای خدا موش گرفته ای".خودت می گویی هیچ مردی این کار نمی کند و تو با من همیشه این گونه بوده ای.این هم یکی از پارادکس های وجود توست.تویی که وقتی به دیدنم می آیی شاد می شوم.کنار دستت که می نشینم تا چرخی در خیابان های گاه آرام و گاه فرش شده با ماشین بزنیم،آرامش دارم و می خندم.می دانی چیست؟تو و من عجیب بهم شبیه هستیم و شاید برای همین است که وقتی  از سال های دور آمدی باز هم جایی نزدیک به من سکنی گز یدی.هر دو رمان می خوانیم.روزنامه نگاریم.هر کدام در گوشه ای از عالم سیایت بی در و پیکر ایران غرق هستیم.تو ،فرق قلم خوب و بد را می دانی و من هم.خواننده مورد علاقه هر دو ما یک نفر است.از سال های دور تا همین روزها.هر دو از رمان "انگار گفته بودی لیلی"،خوشمان می آید.هر دو وراجیم و خوب از خجالت هم در می آیییم. حافظه هر دو ما بیش ازحد قوی است.آن قدر که از سال های دور تا همین روزها را با جزئیات به خاطر داریم.  هر دو هم ادعای با هوش بودن داریم. هر دو هم رک رک حرف می زنیم .من و تو جلوی همدیگر ،نقش بازی نمی کنیم.جلوی تو،زهرا بیگدلی هستم.زهرابیگدلی هستم،با تمام خصوصیات بد و خوبی که دارم.جلوی من خودت هستی و پوسته ای روی صورتت نمی کشی.جلوی من چشمانت رنگی از جدی بودن ،به خودش نمی گیرد و مثل

همان  ،قبل ها شیطان است.می دانم ،همیشه می توانم روی تو حساب کنم.شب و نیمه شب با اس.ام.اس حتی از خواب بیدارت کنم و از درد بی درمانی که روحم را آن شبگرفتار کرده ،بنالم.

تو،کمکم می کنی و من شک ندارم.همان طور که سال ها پیش همیشه کمکم می کردی.دست و دلبازی که داری را دوست دارم. آخر می دانی چیست؟این روزها کسی دست و دلباز نمی شود.یا بی دلیل ،دست و دلبازی نمی کند.اسمت را گذاشته ام "رفیق هم پرسه".چون پرسه زدن با تو را عجیب دوست دارم.با تو که پرسه می زنم، شاد می شوم.دست خودم نیست  هر بار بعد از خداحافظی زیر لب نگویم"کاش نیومده بودی،کاش ندیده بودمت،کاش زود تر اومده بودی..."

دیوار نوشته :تو زود آمدی و من نفهمیدم . حالا دیگر دیر رسیده ام. مثل همه عمر.

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در سه شنبه بیستم دی 1390  |
 لذت تنهایی
من تنها زندگی می کنم. تنها می روم خرید.تنها قدم می زنم.تنها سفر می کنم.حتی خودم تنها می رقصم .خودم،در خلوت خودم گریه می کنم و تنها هم می خندم.تنها فیلم می بینم.تنها سیگار می کشم.تنها، ساعت دوازده  شب در کوچه پس کوچه های تاریک ،زیر باران ،قدم می زنم.آواز می خوانم و نگاه خیره رهگذری که شاید گوشه ای از خیابان ایستاده  را ندید می گیرم.دوست دارم تنها بروم کوه.من ،یک زن مستقل هستم.مسئولیت مرگ و زندگی من به عهده کسی نیست.مسئولیت این که چگونه زندگی ام را بگردانم متوجه هیچ کس نیست.مسئولیت هرآن چه که به زندگی ام مربوط می شود تنها متوجه خودم هست و بس.افتخار نیست،اما من زنی متفاوت از دیگران هستم.این متفاوت بودن ،بعضی اوقات آزارم می دهد و گاهی وقت ها به وجد می آوردم.من ،تنهایی ، دلشوره هایم را آرام

 می کنم و یاد گرفته ام بی حضور هیچ کس ،خودم ،به خودم  آرامش هدیه کنم.حس می کنم ،بزرگ شده ام.این قدر بزرگ که روی قول کسی حساب نکنم.هیچ کس.حتی اگر ،آن که قول داده به خوش قولی معروف باشد.هر عهدی روزی می تواند شکسته شود ،به همان راحتی که  بسته شده است.من این ها را می دانم.نه  ،این که از ازل جایی میان ذهنم این حرف ها ثبت شده باشد.نه،این قدر بزرگ شده ام و پوست انداخته ام که دیگر می دانم،قول ها باد هوا هستند.دوستی ها به تار مویی وصل هستند.هر آن کس هم که می گوید دوسست دارم.نه تنها خنیاگر غمگینی نیست بلکه  رهگذری  است که امروز آمده تا فردایی برود. همیشه و همیشه ،این منم زنی تنها  و از این تنهایی

 نمی نالم. به آن افتخار می کنم.تنهایی ام را دوست دارد.همان طور که کسی که در زندگی واقعا و از ته دل دوستش داشتم را هنوز دوست دارم.به همان اندازه که هنوز او را دوست دارم ،تنهایی ام را دوست دارم.او تنهایی اش را به من تر جیح داد و به من یاد داد که چه طور تنها باشم و از تنها بودن ،لذت ببرم.پس ،تنهایی ام را هم اندازه "او" دوست دارم."او"،که طعم واقعی چای را می دانست و تنها کسی  بود که توانست از من قول بگیرد تا سیگار نکشم و کنارش ،من حوا بودم و او" آدم." "آدم" زندگی ام به من تنهایی را آموخت و دوستش دارم.همان طور که او تنهایی اش را دوست داشت.
|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه پانزدهم مهر 1390  |
 من ،تو، جاده ،هرسه....

چراغ ماشین را یک لحظه خاموش کردی.من ماندم، تو ،جاده و تاریکی مطلق.انگار پرتاب شدم به دنیایی دیگر.به جایی که تنها آرامش در آن بود و دیگر هیچ.نمی دانم آرامش  از تاریکی مطلق در جاده سرسبز و خنک بود یا وجود تو؟از وجود تو بود.چون ،هر جا و هر وقت دیگری بود از این تاریکی غافل   کننده می ترسیدم.اما این یک بار درعمرم ،فوبیای تاریکی  به سراغم نیامد و حس آرامش داشتم.پس ،همان آرامش همیشگی بود.آرامشی که کنار تو دارم و پیش از این ،چنین آرامشی را تجربه نکرده ام و تنها در رویا ها دنبالش می گشتم.سال ها و

 سال ها.همیشه خدا، همه چیز هم که جور بود ،من نمی توانستم ،آرام باشم.انگار چیزی گنگ درونم بود که آزارم دهد.اگر و اگر ها در ذهنم بالا و پایین می شدند و من هر چه می خواستم ،از آن ها فرار کنم،نمی شد. اگر ها، انگار  شده بودند عین سایه ام.همیشه و همه جا با من بودند.حتی اگر شب بود،سنگینی این سایه را حس می کردم.چه شد که به یک باره  این سایه لعنتی دست از سرم برداشت؟جوابش را می دانم.وجود "تو".با همه استرس ها و دلشوره هایی که خودت داری. با تو که هستم ،"زهرا بیگدلی"،نیمه عصبی و سرشار از استرس نیستم.گور پدر همه دنیا می شود و من می مانم ،تو و آرامش .یا نه،من می مانم،تو و مهربانی که وجودت از آن پر است.  با تو بودن ،اصلا از جنس دیگریست.با هم که می گردیم،کم حرف می زنیم و بسیار حرف می زنیم.سکوتی ،بسیاری وقت ها ما را در آغوش  می گیرد و من و تو ،بدون این که بگذاریم ،کلمات حرف هایمان را از ریخت بیندازد ،با هم حرف می زنیم.درد دل می کنیم.می خندیم،خاطرات را می گوییم و این همه را به زبان نمی آوریم تا کلمات چیزی از آن  ها کم کند.در سکوت ،حرف زدن را دوست دارم.در سکوت  و بی کلمه ،حرف زدن را دوست داری.کنار تو که می نشینم ،مثل همیشه وراج نیستم.کنار تو بی کلمه ،حرف می زنم و تو ،دقیق دقیق ،گوش

 می دهی.جوابم را می دهی و من از این مکالمه بی کلمه ،سخت، لذت می برم. دوستت دارم ،به خاطر دنیای تازه ای که من را با خودت به آن  برده ای. دوستت دارم ،به خاطر همه مهربانی ها ،دلواپسی هایت برای من  و برای همه دوستی که بی دریغ  ،نثارم می کنی.

پی نوشت:کاش زودتر با موتور تصادف کرده بودم تا زودتر تو را پیدا کنم.    

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در شنبه پنجم شهریور 1390  |
 دلتنگی برای صداقت
من با خودم عهد کردم .با خودم عهد بستم و عهد خودم را شکستم.با خودم عهد کرده بودم تا همیشه تا ابد تا ان روز که زنده ام روی هیچ قولی ،حساب نکنم.حتی ،قولی ساده.قولی در حد این که وعده دیداری داشته باشم و دوستی برای این قرار بیاید.هر کسی ،می تواند ،راحت زیر قولش بزند.حتی زیر ساده ترین قول ها.در حد این که امشب سری به تو خواهم زد.اما نمی دانم چرا عهد شکنی کردم؟چرا روی بعضی قول ها حساب کردم؟روی قول های دوستی؟روی قول های صداقت.روی قول های خداحافظی یا سلامی دوباره.من ساده دل بودم.ساده دل هستم.نمی توانم ،هنوز هم نمی توانم باور کنم که اطرافیان،سر قولشان نمی مانند.می گویند سرمان برود،قولمان نمی رود و سرش نمی ماند و قول شان هم.من از آدم ها سخت، گریزان شده ام. انگار از همه می ترسم.حس می کنم ته لهجه ای از دروغ ته حرکات،حرف ها و چشم های همه موج می زند.نمی توانم خوش بین باشم.حتی نمی توانم این دنیا را خاکستری نگاه کنم.همه چیز و همه کس را سیاه می بینم.دروغ ،دور و برم را پر،کرده است. حس می کنم تنها در شهری ،غریب مانده ام.روحم ضربه خورده است.ضربه های من همه از دروغ است.دورغ ،دروغ ،دروغ...

دلم برای یک ذره صداقت کم شده است.تنها یک ذره.دلم برای شنیدن قولی که سرجا می ماند،تنگ شده.تو ،آن دیگری ،اصلا تویی که تویی،می شود یک بار قولی بدهید و برسر ان بمانید.قولی ساده .تا بتوانم حداقل نگاهی خاکستری داشته باشم؟  

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه دهم مرداد 1390  |
 بار دیگر جاده ای که دوستش دارم

تو عکس می گرفتی .عکس .عکس.پشت سر هم .از منظره های زیبا ، درختا ن و رودخانه ای که در طول مسیر جاده همراه ما بود.صدای زیبایش در گوش من ،در گوش ما می پیچید.من را می برد در خلسه و تو را که بارها بارها این جاده را گز کرده ای به دنیایی که من از ان بی خبرم.تو عکس می گرفتی تا این جاده را که خاطراتت با دوستان بسیاری در آن رقم خورده مرتب جلوی چشم داشته باشی.آخر می دانی چیست رفیق؟تو خیلی مهربانی.خیلی.دوستانت را بی تعارف و ساده به گشت و گذاری در "جاده اشکور"دعوت می کنی و زندگی را  دررگ های آنان با این سفر کوتاه جاری می کنی.انگار دققیه آخر تو ناجی می شوی.ناجی روح دوستانتت می شوی تا با تو گشتی در این جنگل های سرشار از زندگی بزنند و بعد که آدمی از نو شدند به زندگی عادی برگردند.

می دانی چیست؟تو خیلی مهربانی.این جمله کوتاه، مهربانی ات را توصیف نمی کند.اما من واژه ای بهتر برای توصیف دوستی بی دریغت پیدا نمی کنم.برای تو که دیگران را با گردشی کوتاه امیدی تازه می بخشی و خودت این قدر بزرگ شده ای که برای دردهایت از کسی مسکن قرض نمی گیری.خودت ،با خودت کنار می آیی.دروغ چرا؟مثل من .مثل ما زمانی در خودت مچاله می شوی و کسی  چمی داند شاید حتی قطرات اشک هم بر گونه هایت بلغزند.اما این قدر بزرگ شده ای که این دردها را سرمایه زندگی ات می کنی.از تجربه هایی که داری استفاده می کنی و هر بار که می بینیمت از پیش بهتری و موفق ترحتی اگر زخمی تازه خورده باشی.تازه و کاری.

تو عکس می گرفتی و عکس گرفتند ،جایی گوشه ذهن من تبدیل به عکس شد و ماند برای همیشه.برای همه روزهایی که دلم دوباره زندگی و ناجی بخواهد و یاد تو بیفتم.یاد تو .یاد تو که وقتی برایم "هایده"گذاشتی و خواند:

من اسیر درد...".چشمانت را بستی.چشمانم را بستم و هر کدام در دنیای خود غرق شدیم.تو در دنیای دردهایت که سرمایه زندگی ات شده اند و من در دنیای دردهای خودم که سال هاست سرمایه زندگی ام شده اند.می دانی چیست رفیق؟تو خیلی مهربانی.شاید برای همین است که وقتی با تو در "جاده اشکور"می گردم جای هیچ کس خالی نیست.تنها زیبایی جاده است.زیبایی جاده و صدایم که دور خودم می چرخم.با لا و پایین می پرم و می گویم"و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا دشت/بروم تا سر کوه"تو از خندیدنم عکس می گیری و این عکس ،می شود یکی از خاطره انگیز ترین عکس های زندگی ام.خاطره  سفری کوتاه با همسفری که تنها تو می توانی نقشش را بازی کنی.

   

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390  |
 مادر عجیب من

مادرم نه توده ای بوده  و نه کمونیست.سمپاتی هم به مجاهدین نداشته.نه ،این که دور و بر سال پنجاه و هفت جو انقلاب اورا نگرفته باشد،اما در حد همان جوگیر بوده.پس همیشه حس کرده ام از او توقع روشنفکری نباید داشته باشم.

اما ،مادر من از آن چه که من یا ما فکر می کنیم ،عحیب و غریب تر است."داد بی داد"را یک نفس خواند و جلد دومش را که  مجوز چاپ نگرفته بود ،با اصرار از من گرفت،کپی کرد و برگرداند.مادرمن ،کسی متفاوت از مادر های دیگر است.دانشگاه نرفته.به همان مدرک دیپلم قناعت کرده .نقش "زن خانه"بودن را به خوبی پذیرفته و تا همین، امروز روز که من ،بیست و نه سال دارم ،این نقش را به خوبی و باوظیفه شناسی هر مادر سنتی دیگری به خوبی ایفا کرده.اما  چیزهایی،در اوست که این زن را برای من از دیگران متفاوت می کند.خواننده مورد علاقه اش "فرهاد" است ،نه این که جوان بوده عاشق

" فردین  "نبوده باشد.چرا .اما انگار جمعی از تضادها دارد.رگه های روشنفکری دارد که در کمتر زنی می بینم.سریال "آژانس دوستی" را که می بیند،یادش نمی آید ،اسماعیل داور فر مرده و این موضوع برایش بی اهمیت است.مثل من ،مثل بسیاری از ما نگاهش که به حسین پناهی می افتد آه می کشد.او ،هم حسین پناهی دوست دارد،با وجود این که یکی از شعر هایش را هم نشنیده.  اما این شخصیت برایش جالب است.

از خرداد هفتاد شش که با عشق رفت و به "خاتمی "رای داد ،هر روز چند تا هم روزنامه دستش گرفت و به خانه امد.تیر هفتاد و هشت برای دانشجویان اشک ریخت.سعید حجاریان را که ترور کردند،دعا خواند .

مادر ،رگه هایی از روشنفکری دارد که همیشه انگشت تعجب من را تحریک می کند تا به دهان بگیرم. رای های موسوی را که خوردندو یک آب هم روش از من بیشتر عصبانی بود و حرص می خورد."هاله سحابی " و "هدی صابر"را ه کشتند ازته دل نفرین کرد.

مادر عجیب و غریب من که دوری فرزندانش برایش سخت است،اصرارمی کند ما از ایران برویم.نه این که به پز دادن فکر کند،نه.فکر می کند این جا دیگر ،جای زندگی نیست.مادر است.خودش خبر کشته شدن "هاله سحابی" را که می شنود ،داغان می شود و نمی خواهد روزی ،یکی از ما هم کشته شویم یا پشت میله های زندان برایش دست تکان بدهیم.

مادر ،زنی سنتی است که "فرهاد"گوش می دهد،به حبس کشیدن موسوی فکر می کند و حس می کنم بیش از من داغان می شود.گفته "اگر بروم فیلم پایان نامه وسطش داد می زنم و سالن را ترک می کنم".

مادر عزیزو مهربانم را خیلی وقت ها درک نکردم و حالا فکر می کنم،شاید کنار پدر ،کمتر او را دیدم و نگاهم همیشه به دهان پدر بود و نفهمیدم  مادرم چه غریب است در این جامعه سنتی.         

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در دوشنبه بیستم تیر 1390  |
 روزی که تکرار نشد...
نه اشتباه نکردم.درست  دیده بودم.او که سراسیمه ،جلوی دانشگاه شریف داشت می دوید،"رضادلبری"بود.داد زدم وگفتم " تواین جا چی کار می کنی تحریمی؟"فکر کردم نمی شنود.اما شنید.برگشت و نگاهم کرد.سلام کرد و گفت "صدیقه را ندیدی"پوز خند زدم.صدیقه اصلا به انتخابات کاری نداشت.مطئن بودم ،سر کار است.گفتم"صدیقه سرکارش است"رضا نگاهی کرد و گفت"صدیقه الان ،این جا و با ما بود"پس در خیل این جمعیت که سر و تهش پیدا نبود،حتی صدیقه هم آمده بود و من بی خبر بودم.من با بچه های ضمیمه روزنامه" اعتماد "از میدان انقلاب به سمت آزادی راه افتاده بودم.می گفتند "نیروی انتظامی ،حق تیر دارد"اما ،ما این جمله را نشنیده گرفته بودیم و رفتیم.من ،ساسان،رضا،سجاد و...من ،عجیب چموش شده بودم.از روی میله های مترو می پریدم.میان جمعیت ،بچه ها را گم می کردم.مرتب یکی باید مراقبم می بود تا گم نشوم.آخر سر با هم به میدان آزادی رسیدیم.روی چمن ها نشستیم و یکی از ما روی چمن ها دراز کشید.نای راه رفتن،دیگر نمانده بود.با تمام شوری که در سر داشتیم.فکر پس گرفتن رای داشتیم که می دانستیم،نمی توانیم.اما انگار،باید کاری می کردیم.پس بیست و پنج خرداد از انقلاب تا آزادی را یک نقس رفتیم.به آزادی رسیدیم .البته به میدان آزادی .من ،خسته بودم و خانه تو میهمان شدم.دیوان سفید شاملو ،هم میهمان ماشد.هر چند،خسته بودیم و بی حال  ،اما شاملو خواندن می چسبید،فاز می داد.گفتی"زهرا امشب چه داره خوش می گذره"من گفتم "امشب است که باید..."تو پریدی وسط حرفم و با،هم گفتیم"وان یکاد خوانیم و در فراز کنیم"

کاش "وان یکاد خوانده بودیم و در فراز کرده بودیم"،تا بیست و پنجم خرداد،بارها تکرار شود.

روزی که یکی از عزیزترین روزهای زنگی من است.   

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390  |
 دارم پیر می شم و خبر دارم

هنوز مدرسه نمی رفتم.چند سالم بود؟نمی دانم.اما هنوز مدرسه نمی رفتم.رفته بودیم سد کرج.مثل حالا هر کدام ما گوشه ای از دنیا پرت نشده بودیم .ثمره،مثل همیشه لحظه ای آرام و قرار نداشت.نصیحت همه عالم هم به گوشش باد بود.من ،اما در خودم فرو می رفتم،هر از گاهی و بعد ،دوباره مثل صدیقه و ثمره،می دویدم.دنیا،این شکلی نبود.

بابا،جوان بود.صخره ای پیدا می کرد.از آن بالا می رفت.دست ما راهم می کشید و من تنها همراه و همسفر او می شدم.برایم انگار کاریزما داشت.کاریزما دارد.همیشه خواسته ام مثل او باشم.جایی ،دل به دریا بزنم که همه منعم می کنند.بابا ،پاهایش را در آب یخ یخ،می گذاشت و می گفت"شما هم پاهایتان را دراین آب بگذارید.مسابقه تاببینیم چه کسی بیشتر می تواند پایش را در آب نگه دارد"

ثمره ،قلدر بود و بی تحمل.پای را در آب نگذاشته بیرون می کشید و قبول هم نمی کرد  که باخته.قلدر بود و کسی چیزی به او نمی گفت. اگر هم کسی چیزی می گفت ، چه فرق می کرد؟او سریع می رفت و برای خودش سرگرمی تازه در دامن طبیعت پیدا می کرد.انگار که اصلا شما را نمی بینم.

صدیقه،پایش را مدتی در آب نگه می داشت و بعد قبول می کرد.باخته.پا ی را از آب بیرون می کشید و می گفت "بس است .دیگر"

صدیقه،آن روزها چه می دانست سال ها بعد در سرزمین های سرد و یخبندان ساکن می شود ؟شاید،اگر می دانست،پا را در آب نگاه می داشت.آب را به یخ و برف چند ماهه ترجیح می داد.

هر چه که بود،صدیقه پای را از آب بیرون می کشید.من می ماندم و بابا.دروغ چرا؟مرتب می خواستم بگویم "بس است."اما چیزی درونم نمی گذاشت.من وبابا می ماندیم و انگار از هم رودربایستی داشتیم.هیچ کدام نمی خواستیم ببازیم.

آخر سر،من برنده می شدم.من،برنده می شدم و چه حالی می داد.برنده که می شدم.انگشت های کوچک و قرمز شده ام دیگر سرما را حس نمی کردند.

چند سال دارم؟بیست و نه سال.حالا هر کدام ما جایی از این دنیا که کوچک است،جا گرفته ایم.تنها  من مانده ام که با،بابا و مامان به سفری  می روم.شاید حتی کوتاه و یک  روزه.

این بار هم ،سفر کوتاه بود.سدکرج نبودیم.جایی بودیم نزدیک قم.هوا خنک بود و آب یخ یخ.بابا،پایش را در آب گذاشت.من مثل همیشه ،کنارش نشستم.هردو،پا را در آب نگذاشته،پای را بیرون کشیدیم.

دیگر ،نه من توان نگه داشتن پا در آب یخ را داشتم و نه بابا.من پیر شده ام و باباهم.

پایم را از اب بیرون کشیدم و زیرلب گفتم"دارم ،پیر می شم و خبر هم دارم"

 

|+| نوشته شده توسط زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390  |
 
 
بالا