چرا همه چيز مثل اول نمي ماند؟چراهمه چيز تغيير مي كند؟چرا اين تغيير مثبت نيست؟چرا تغيير براي من رنگ برگشت به عقب را مي گيرد؟چرا بعد از سالها رفتم پيش مامان و دلم نمي خواست برگردم؟چرا بين اين همه ادم كه امدند و رفتند تنها مامان ماند.چرا فقط مامان من را جدي گرفت؟دردها. ازارها.ترسهاو گاه گاه پا به پاي من اشك ريخت و هر بار كه بيشتر ترسيدم .و داغون تر از دفعه قبل برگشتم برايم دعا خواند.برايم دعا كرد.ديگران كجا رفتند؟چه شدند؟انها كه قرار بود بمانند تا هميشه.انها كه گفته بودند سري مي زنيم.انها كه...
رو چراغ باده را بفروز شب با روز يكسان است.
چرا حسين چرا گفتي برگرد تهران خوشحال مي شوم؟چرا احمد چرا مي گويي نرو. دور هم باشيم. صديقه چرا مي گويي در هر صورت نروي بهتر است؟چرا...؟
نه.ازتو نمي پرسم.نبايد بپرسم.بايد مي ديدم.درست مي ديدم.انگاه كه صبور و سنگين و سرگردان عبور مي كردي.نه .از تو نمي پرسم كه مي دانم خسته اي.اصلا همه حق داريد خسته باشيد.از اين چهره عبوس.از شنيدن ناليدن هاي دائم من.
من بچه ننه دلم اغوش بي دغدغه مي خواد.مامان گهواره نداشته ام كجاست تا شايد مريم ناجي و پاكي از راه برسد.
مامان دعايت همراهم است؟مي دانم كه هست.كه دوست داري قم بمانم كه وقت رفتنم دلت مي گيرد و كاش
مي دانستي دل من ....چه اهميت دارد؟
نه .اشباه كردم.يك لحظه را نمي توان كش داد.حسين ديگر نيازي به جوابت ندارم.كش همان به درد تنبون كانت مي خوره.
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
|