هنوز مدرسه نمی رفتم.چند سالم بود؟نمی دانم.اما هنوز
مدرسه نمی رفتم.رفته بودیم سد کرج.مثل حالا هر کدام ما گوشه ای از دنیا پرت نشده
بودیم .ثمره،مثل همیشه لحظه ای آرام و قرار نداشت.نصیحت همه عالم هم به گوشش باد
بود.من ،اما در خودم فرو می رفتم،هر از گاهی و بعد ،دوباره مثل صدیقه و ثمره،می
دویدم.دنیا،این شکلی نبود.
بابا،جوان بود.صخره ای پیدا می کرد.از آن بالا می
رفت.دست ما راهم می کشید و من تنها همراه و همسفر او می شدم.برایم انگار کاریزما
داشت.کاریزما دارد.همیشه خواسته ام مثل او باشم.جایی ،دل به دریا بزنم که همه منعم
می کنند.بابا ،پاهایش را در آب یخ یخ،می گذاشت و می گفت"شما هم پاهایتان را
دراین آب بگذارید.مسابقه تاببینیم چه کسی بیشتر می تواند پایش را در آب نگه
دارد"
ثمره ،قلدر بود و بی تحمل.پای را در آب نگذاشته
بیرون می کشید و قبول هم نمی کرد که باخته.قلدر
بود و کسی چیزی به او نمی گفت. اگر هم کسی چیزی می گفت ، چه فرق می کرد؟او سریع می
رفت و برای خودش سرگرمی تازه در دامن طبیعت پیدا می کرد.انگار که اصلا شما را نمی
بینم.
صدیقه،پایش را مدتی در آب نگه می داشت و بعد قبول می
کرد.باخته.پا ی را از آب بیرون می کشید و می گفت "بس است .دیگر"
صدیقه،آن روزها چه می دانست سال ها بعد در سرزمین
های سرد و یخبندان ساکن می شود ؟شاید،اگر می دانست،پا را در آب نگاه می داشت.آب را
به یخ و برف چند ماهه ترجیح می داد.
هر چه که بود،صدیقه پای را از آب بیرون می کشید.من
می ماندم و بابا.دروغ چرا؟مرتب می خواستم بگویم "بس است."اما چیزی درونم
نمی گذاشت.من وبابا می ماندیم و انگار از هم رودربایستی داشتیم.هیچ کدام نمی
خواستیم ببازیم.
آخر سر،من برنده می شدم.من،برنده می شدم و چه حالی
می داد.برنده که می شدم.انگشت های کوچک و قرمز شده ام دیگر سرما را حس نمی کردند.
چند سال دارم؟بیست و نه سال.حالا هر کدام ما جایی از
این دنیا که کوچک است،جا گرفته ایم.تنها
من مانده ام که با،بابا و مامان به سفری می روم.شاید حتی کوتاه و یک روزه.
این بار هم ،سفر کوتاه بود.سدکرج نبودیم.جایی بودیم
نزدیک قم.هوا خنک بود و آب یخ یخ.بابا،پایش را در آب گذاشت.من مثل همیشه ،کنارش
نشستم.هردو،پا را در آب نگذاشته،پای را بیرون کشیدیم.
دیگر ،نه من توان نگه داشتن پا در آب یخ را داشتم و
نه بابا.من پیر شده ام و باباهم.
پایم را از اب بیرون کشیدم و زیرلب گفتم"دارم
،پیر می شم و خبر هم دارم"
|
+| نوشته شده توسط
زهرا(طاهره) بیگدلی در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390
|